شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 79 از 993

متن اصلی

چو افراسیاب آگهی یافت زوی که سوی بیابان نهادست روی سپاه انجمن کرد و پویان برفت چو شیر از پسش روی بنهاد و تفت چو تنگ اندر آمد بر شهریار همش تاختن دید و هم کارزار بدان سان که آمد همی جست راه که تا بر سر آرد سری بی کلاه شب تیره تا شد بلند آفتاب همی گشت با نوذر افراسیاب ز گرد سواران جهان تار شد سرانجام نوذر گرفتار شد خود و نامداران هزار و دویست تو گفتی کشان بر زمین جای نیست بسی راه جستند و بگریختند به دام بلا هم برآویختند چنان لشکری را گرفته به بند بیاورد با شهریار بلند اگر با تو گردون نشیند به راز هم از گردش او نیابی جواز همو تاج و تخت بلندی دهد همو تیرگی و نژندی دهد به دشمن همی ماند و هم به دوست گهی مغز یابی ازو گاه پوست سرت گر بساید به ابر سیاه سرانجام خاک است ازو جایگاه وزان پس بفرمود افراسیاب که از غار و کوه و بیابان و آب بجویید تا قارن رزم زن رهایی نیابد ازین انجمن چو بشنید کاو پیش ازان رفته بود ز کار شبستان برآشفته بود غمی گشت ازان کار افراسیاب ازو دور شد خورد و آرام و خواب که قارن رها یافت از وی به جان بران درد پیچید و شد بدگمان چنین گفت با ویسهٔ نامور که دل سخت گردان به مرگ پسر که چون قارن کاوه جنگ آورد پلنگ از شتابش درنگ آورد ترا رفت باید ببسته کمر یکی لشکری ساخته پرهنر بشد ویسه سالار توران سپاه ابا لشکری نامور کینه خواه ازان پیشتر تابه قارن رسید گرامیش را کشته افگنده دید دلیران و گردان توران سپاه بسی نیز با او فگنده به راه دریده درفش و نگونسار کوس چو لاله کفن روی چون سندروس ز ویسه به قارن رسید آگهی که آمد به پیروزی و فرهی ستوران تازی سوی نیمروز فرستاد و خود رفت گیتی فروز ز درد پسر ویسهٔ جنگجوی سوی پارس چون باد بنهاد روی چو از پارس قارن به هامون کشید ز دست چپش لشکر آمد پدید ز گرد اندر آمد درفش سیاه سپهدار ترکان به پیش سپاه رده برکشیدند بر هر دو روی برفتند گردان پرخاشجوی ز قلب سپه ویسه آواز داد که شد تاج و تخت بزرگی به باد ز قنوج تا مرز کابلستان همان تا در بست و زابلستان همه سر به سر پاک در چنگ ماست بر ایوانها نقش و نیرنگ ماست کجا یافت خواهی تو آرامگاه ازان پس کجا شد گرفتار شاه چنین داد پاسخ که من قارنم گلیم اندر آب روان افگنم نه از بیم رفتم نه از گفت وگوی به پیش پسرت آمدم کینه جوی چو از کین او دل بپرداختم کنون کین و جنگ ترا ساختم برآمد چپ و راست گرد سیاه نه روی هوا ماند روشن نه ماه سپه یک به دیگر برآویختند چو رود روان خون همی ریختند بر ویسه شد قارن رزم جوی ازو ویسه در جنگ برگاشت روی فراوان ز جنگ آوران کشته شد بورد چون ویسه سرگشته شد چو بر ویسه آمد ز اختر شکن نرفت از پسش قارن رزم زن بشد ویسه تا پیش افراسیاب ز درد پسر مژه کرده پرآب و دیگر که از شهر ارمان شدند به کینه سوی زابلستان شدند شماساس کز پیش جیحون برفت سوی سیستان روی بنهاد و تفت خزروان ابا تیغ زن سی هزار ز ترکان بزرگان خنجرگزار برفتند بیدار تا هیرمند ابا تیغ و با گرز و بخت بلند ز بهر پدر زال با سوگ و درد به گوراب اندر همی دخمه کرد به شهر اندرون گرد مهراب بود که روشن روان بود و بی خواب بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 79 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).