شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 790 از 993

متن اصلی

همی گفت خاقان سپاه مرا زمین برنتابد کلاه مرا از ایدر سپه سوی ایران کشیم وز ایران به دشت دلیران کشیم همه خاک ایران به چین آوریم همان تازیان را بدین آوریم نمانم که کس تاج دارد نه تخت نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت همی بود یک چند باگفت وگوی جهانجوی با لشکری جنگجوی چنین تا بیامد ز شاه آگهی کز ایران بجنبید با فرهی وزان به خت پیروزی و دستگاه ز دریا به دریا کشیده سپاه بپیچید خاقان چو آگاه شد به رزم اندرون راه کوتاه شد به اندیشه بنشست با رای زن بزرگان لشکر شدند انجمن سپهدار خاقان به دستور گفت که این آگهی خوار نتوان نهفت شنیدم که کسری به گرگان رسید همه روی کشور سپه گسترید ندارد همانا ز ما آگاهی وگر تارک از رای دارد تهی ز چین تا به جیحون سپاه منست جهان زیر فر کلاه منست مرا پیش او رفت باید به جنگ بپوشد درم آتش نام وننگ گماند کزو بگذری راه نیست و گر در زمانه جز او شاه نیست بیاگاهد اکنون چومن جنگجوی شوم با سواران چین پیش اوی خردمند مردی به خاقان چین چنین گفت کای شهریار زمین تو با شاه ایران مکن رزم یاد مده پادشاهی و لشکر به باد ز شاهان نجوید کسی جای اوی مگر تیره باشد دل و رای اوی که با فر او تخت را شاه نیست بدیدار او در فلک ماه نیست همی باژ خواهد ز هند وز روم ز جایی که گنجست و آباد بوم خداوند تاجست و زیبای تخت جهاندار و بیدار و پیروز بخت چوبشنید خاقان ز موبد سخن یکی رای شایسته افگند بن چنین گفت با کاردان راه جوی که این را چه بیند خردمند روی دوکارست پیش اندرون ناگزیر که خامش نشاید بدن خیره خیر که آن را به پایان جز از رنج نیست به از بر پراگندن گنج نیست ز دینار پوشش نیاید نه خورد نه گستردنی روز ننگ و نبرد بدو ایمنی باید و خوردنی همان پوشش و نغز گستردنی هرآنکس که از بد هراسان شود درم خوار گیرد تن آسان شود ز لشکر سخنگوی ده برگزید که دانند گفتار دانا شنید یکی نامه بنبشت با آفرین سخندان چینی چو ار تنگ چین برفت آن خرد یافته ده سوار نهان پرسخن تا درشهریار به کسری چو برداشتند آگهی بیاراست ایوان شاهنشهی بفرمود تا پرده برداشتند ز درگاهشان شاد بگذاشتند برفتند هر ده برشهریار ابا نامه و هدیه و با نثار جهاندار چون دید بنواختشان ز خاقان بپرسید و بنشاختشان نهادند سر پیش او بر زمین بدادند پیغام خاقان چین به چینی یکی نامه ای برحریر فرستاده بنهاد پیش دبیر دبیر آن زمان نامه خواندن گرفت همه انجمن ماند اندر شگفت سر نامه بود از نخست آفرین ز دادار بر شهریار زمین دگر سر فرازی و گنج و سپاه سلیح وبزرگی نمودن به شاه سه دیگر سخن آنک فغفور چین مراخواند اندر جهان آفرین مرا داد بی آرزو دخترش نجویند جز رای من لشکرش وزان هدیه کز پیش نزدیک شاه فرستاد وهیتال بستد ز راه بران کینه رفتم من از شهر چاج که بستانم از غاتفر گنج وتاج بدان گونه رفتم ز گلزریون که شد لعلگون آب جیحون ز خون چو آگاهی آمد به ماچین و چین بگوینده برخواندیم آفرین ز پیروزی شاه ومردانگی خردمندی و شرم و فرزانگی همه دوستی بودی اندرنهان که جوییم باشهریار جهان چو آن نامه بشنید و گفتار اوی بزرگی ومردی وبازار اوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 790 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).