شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 791 از 993

متن اصلی

فرستاده راجایگه ساختند ستودند بسیار و بنواختند چو خوان ومی آراستی میگسار فرستاده راخواستی شهریار ببودند یک ماه نزدیک شاه به ایوان بزم و به نخچیرگاه یکی بارگه ساخت روزی به دشت ز گردسواران هوا تیره گشت همه مرزبانان زرین کمر بلوچی و گیلی به زرین سپر سراسر بدان بارگاه آمدند پرستنده نزدیک شاه آمدند چوسیصدز پیلان زرین ستام ببردند وشمشیر زرین نیام درخشیدن تیغ و ژوپین وخشت توگویی که زر اندر آهن سرشت بدیبا بیاراسته پشت پیل بدو تخت پیروزه هم رنگ نیل زمین پرخروش وهوا پر ز جوش همی کر شد مردم تیزگوش فرستادهٔ بردع وهند و روم ز هر شهریاری ز آباد بوم ز دشت سواران نیزه گزار برفتند یک سر سوی شهریار به چینی نمود آنک شاهی کراست ز خورشید تا پشت ماهی کراست هوا پر شد از جوش گرد سوار زمین پرشد از آلت کار زار به دشت اندر آورد گه ساختند سواران جنگی همی تاختند به کوپال و تیغ و بتیر و کمان بگشتند گردنکشان یک زمان همه دشت ژوپین زن و نیزه دار به یک سو پیاده به یک سو سوار فرستاده گان را ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری شگفت آمد از لشکر و ساز اوی همان چهره و نام وآواز اوی فرستادگان یک به دیگر به راز بگفتند کین شاه گردن فراز هنر جوید وهیچ پیچد عنان به کردار پیکر نماید سنان هنرگرد نمودی به ما شهریار ازو داشتی هر یکی یادگار چو هریک برفتی برشاه خویش سخن داشتی یارهمراه خویش بگفتی که چون شاه نوشین روان بدیده نبینند پیر و جوان سخن هرچ گفتند اندر نهان بگفتند با شهریار جهان به گنجور فرمود پس شهریار که آرد به دشت آلت کارزار بیاورد خفتان وخود و زره بفرمود تا برگشاید گره گشاده برون کرد زورآزمای نبرداشتی جوشن او زجای همان خود و خفتان و کوپال اوی نبرداشتی جز بر و یال اوی کمانکش نبودی به لشکر چنوی نه ازنامداران چنان جنگجوی به آوردگه رفت چون پیل مست یکی گرزه گاو پیکر به دست به زیر اندرون با رهٔ گامزن ز بالای او خیره شد انجمن خروش آمد و ناله کرنای هم از پشت پیلان جرنگ درای تبیره زنان پیش بردند سنج زمین آمد از سم اسبان به رنج شهنشاه با خود و گبر و سنان چپ و راست گردان و پیچان عنان فرستادگان خواندند آفرین یکایک نهادند سر بر زمین به ایوان شد از دشت شاه جهان یکایک برفتند با اومهان بفرمود تا پیش او شد دبیر ابا موبد موبدان اردشیر به قرطاس برنامهٔ خسروی نویسنده بنوشت بر پهلوی قلم چون دو رخ را به عنبر بشست سرنامه کرد آفرین از نخست بران دادگر کوسپهر آفرید بلندی وتندی و مهر آفرید همه بنده گانیم و او پادشاست خرد برتوانایی او گواست نفس جز به فرمان اونشمرد پی مور بی او زمین نسپرد ازو خواستم تا مگر آفرین رساند ز ما سوی خاقان چین نخست آنک گفتی ز هیتالیان کزان گونه بستند بد را میان به بیداد برخیره خون ریختند به دام نهاده خود آویختند اگر بد کنش زور دارد چو شیر نباید که باشد به یزدان دلیر چوایشان گرفتند راه پلنگ تو پیروز گشتی برایشان به جنگ و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه ز نیروی فغفور و تخت و کلاه کسی کز بزرگی زند داستان نباشد خردمند همداستان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 791 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).