شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 795 از 993

متن اصلی

یکی دختری داد باید بدوی که ما را فزاید بدو آبروی تو را در پس پرده یک دخترست کجا بر سر بانوان افسرست مرا آرزویست از مهر اوی که دیده نبردارم از چهر اوی چهارست نیز از پرستندگان پرستار و بیداردل بندگان از ایشان یکی را سپارم بدوی برآسایم از جنگ وز گفت و گوی بدو گفت خاتون که با رای تو نگیرد کس اندر جهان جای تو برین گونه یک شب بپیمود خواب چنین تا برآمد ز کوه آفتاب بیامد بدر گاه مهران ستاد برتخت او رفت و نامه بداد چوآن نامه برخواند خاقان چین ز پیمان بخندید وز به گزین کلید شبستان بدو داد و گفت برو تا کرا بینی اندر نهفت پرستار با او بیامد چهار که خاقان بدیشان بدی استوار چومهران ستاد آن سخنها شنید بیاورد با استواران کلید درحجره بگشاد و اندر شدند پرستندگان داستانها زدند که آن راکه اکنون تو بینی بداد ستاره ندیدست و خورشید و باد شبستان بهشتی شد آراسته پر از ماه و خورشید و پرخواسته پری چهره بر گاه بنشست پنج همه برسران تاج و در زیر گنج مگر دخت خاتون که افسر نداشت همان یاره وطوق وگوهرنداشت یکی جامهٔ کهنه بد بر برش کلاهی زمشک ایزدی بر سرش ز گرده برخ برنگارش نبود جز آرایش کردگارش نبود یکی سرو بد بر سرش ماه نو فروزان ز دیدار او گاه نو چومهران ستاد اندرو بنگرید یکی را بدیدار چون او ندید بدانست بینادل رای راد که دورند خاقان وخاتون ز داد به دستار ودستان همی چشم اوی بپوشید وزان تازه شد خشم اوی پرستنده را گفت نزدیک شاه فراوان بود یاره و تاج و گاه من این را که بی تاج و آرایشست گزیدم که این اندر افزایشست به رنج از پی به گزین آمدم نه از بهر دیبای چین آمدم بدو گفت خاتون که ای مرد پیر نگویی همی یک سخن دلپذیر تو آن را با فر و زیبست و رای دل فروز گشته رسیده به جای به بالای سرو و برخ چون بهار بداند پرستیدن شهریار همی کودکی نارسیده به جای برو برگزینی نه ای پاکرای چنین پاسخ آورد مهران ستاد که خاقان اگر سر بپیچد ز داد بداند که شاه جهان کدخدای بخواند مرا نیز ناپاک رای من این را پسندم که بی تخت عاج ندارد ز بن یاره وطوق وتاج اگر مهتران این نبینند رای چوفرمان بود باز گردم به جای نگه کرد خاقان به گفتار اوی شگفت آمدش رای وکردار اوی بدانست کان پیر پاکیزه مغز بزرگست و شاسیته کار نغز خردمند بنشست با رای زن بپالود زایوان شاه انجمن چو پردخته شد جایگاه نشست برفتند با زیج رومی بدست ستاره شناسان و کندآوران هرآنکس که بودند ز ایشان سران بفرمود تا هر کرا بود مهر بجستند یک سر شمار سپهر همی کرد موبد به اختر نگاه زکردار خاقان و پیوند شاه چنین گفت فرجام کای شهریار دلت را ببد هیچ رنجه مدار که این کار جز بر بهی نگذرد ببد رای دشمن جهان نسپرد چنینست راز سپهر بلند همان گردش اختر سودمند کزین دخت خاقان وز پشت شاه بیاید یکی شاه زیبای گاه برو شهریاران کنند آفرین همان پرهنر سرفرازان چین چو بشنید خاقان دلش گشت خوش بخندید خاتون خورشیدفش چو از چاره دلها بپرداختند فرستاده را پیش بنشاختند بگفتند چیزی که بایست گفت ز فرزند خاتون که بد در نهفت بپذرفت مهران ستاد از پدر به نام شهنشاه پیروزگر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 795 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).