شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 797 از 993

متن اصلی

همه یال اسبان پر از مشک ومی شکر با درم ریخته زیر پی ز بس نالهٔ نای و چنگ و رباب نبد بر زمین جای آرام وخواب چوآمد بت اندر شبستان شاه به مهد اندرون کرد کسری نگاه یکی سرو دین از برش گرد ماه نهاده به مه بر ز عنبر کلاه کلاهی به کردار مشکین زره ز گوهر کشیده گره برگره گره بسته از تار و برتافته به افسون یک اندر دگر بافته چو از غالیه برگل انگشتری همه زیر انگشتری مشتری درو شاه نوشین روان خیره ماند برو نام یزدان فراوان بخواند سزاوار او جای بگزید شاه بیاراستند از پی ماه گاه چو آگاهی آمد به خاقان چین ز ایران و ز شاه ایران زمین وزان شادمانی به فرزند اوی شدن شاد وخرم به پیوند اوی بپردخت سغد وسمرقند وچاج به قجغار باشی فرستاد تاج ازین شهرها چون برفت آن سپاه همی مرزبانان فرستاد شاه جهان شد پر از داد نوشین روان بخفتند بردشت پیر و جوان یکایک همی خواندند آفرین ز هر جای برشهریار زمین همه دست برداشته به آسمان که ای کردگارمکان و زمان تواین داد برشاه کسری بدار بگردان ز جانش بد روزگار که از فر و اورند او در جهان بدی دور گشت آشکار و نهان به نخجیر چون او به گرگان رسید گشاده کسی روی خاقان ندید بشد خواب وخورد از سواران چین سواری نبرداشت از اسب زین پراگنده شد ترک سیصد هزار به جایی نبد کوشش کارزار کمانی نبایست کردن به زه نه که بد از ایدر نه چینی نه مه بدین سان بود فر و برز کیان به نخچیر آهنگ شیر ژیان که نام وی و اختر شاه بود که هم تخت و هم بخت همراه بود وزان پس بزرگان شدند انجمن از آموی تا شهر چاچ و ختن بگفتند کاین شهرهای فراخ پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ ز چاچ و برک تا سمرقند و سغد بسی بود ویران و آرام جغد چغانی وسومان وختلان و بلخ شده روز بر هر کسی تار و تلخ بخارا وخوارزم وآموی و زم بسی یاد دارمی با درد و غم ز بیداد وز رنج افراسیاب کسی را نبد جای آرام وخواب چوکیخسرو آمد برستیم از اوی جهانی برآسود از گفت وگوی ازان پس چو ارجاسب شد زورمند شد این مرزها پر ز درد وگزند از ایران چو گشتاسب آمد به جنگ ندید ایچ ارجاسب جای درنگ برآسود گیتی ز کردار اوی که هرگز مبادا فلک یاراوی ازان پس چونرسی سپهدار شد همه شهرها پر ز تیمار شد چوشاپور ارمزد بگرفت جای ندانست نرسی سرش را ز پای جهان سوی داد آمد و ایمنی ز بد بسته شد دست آهرمنی چوخاقان جهان بستد از یزدگرد ببد تیزدستی برآورد گرد بیامد جهاندار بهرام گور ازو گشت خاقان پر از درد و شور شد از داد او شهرها چون بهشت پراگنده شد کار ناخوب و زشت به هنگام پیروز چون خوشنواز جهان کرد پر درد و گرم و گداز مبادا فغانیش فرزند اوی مه خویشان مه تخت ومه اورند اوی جهاندار کسری کنون مرز ما بپذرفت و پرمایه شد ارز ما بماناد تا جاودان این بر اوی جهان سر به سر چون تن و چون سر اوی که از وی زمین داد بیند کنون نبینیم رنج ونه ریزیم خون ازان پس ز هیتال وترک وختن به گلزریون برشدند انجمن به هر سو که بد موبدی کاردان ردی پاک وهشیار و بسیاردان ز پیران هرآنکس که بد رای زن بروبر ز ترکان شدند انجمن چنان رای دیدند یک سر سپاه که آیند با هدیه نزدیک شاه چو نزدیک نوشین روان آمدند همه یک دل و یک زبان آمدند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 797 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).