شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 8 از 993

متن اصلی

بیاورد و یکسر به مردم کشید نهفته همه سودمندش گزید بفرمودشان تا نوازند گرم نخوانندشان جز به آواز نرم چنین گفت کاین را ستایش کنید جهان آفرین را نیایش کنید که او دادمان بر ددان دستگاه ستایش مراو را که بنمود راه مر او را یکی پاک دستور بود که رایش ز کردار بد دور بود خنیده به هر جای شهرسپ نام نزد جز به نیکی به هر جای گام همه روزه بسته ز خوردن دو لب به پیش جهاندار برپای شب چنان بر دل هر کسی بود دوست نماز شب و روزه آیین اوست سر مایه بد اختر شاه را در بسته بد جان بدخواه را همه راه نیکی نمودی به شاه همه راستی خواستی پایگاه چنان شاه پالوده گشت از بدی که تابید ازو فرهٔ ایزدی برفت اهرمن را به افسون ببست چو بر تیزرو بارگی برنشست زمان تا زمان زینش برساختی همی گرد گیتیش برتاختی چو دیوان بدیدند کردار او کشیدند گردن ز گفتار او شدند انجمن دیو بسیار مر که پردخته مانند ازو تاج و فر چو طهمورث آگه شد از کارشان برآشفت و بشکست بازارشان به فر جهاندار بستش میان به گردن برآورد گرز گران همه نره دیوان و افسونگران برفتند جادو سپاهی گران دمنده سیه دیوشان پیشرو همی به آسمان برکشیدند غو جهاندار طهمورث بافرین بیامد کمربستهٔ جنگ و کین یکایک بیاراست با دیو چنگ نبد جنگشان را فراوان درنگ ازیشان دو بهره به افسون ببست دگرشان به گرز گران کرد پست کشیدندشان خسته و بسته خوار به جان خواستند آن زمان زینهار که ما را مکش تا یکی نو هنر بیاموزی از ما کت آید به بر کی نامور دادشان زینهار بدان تا نهانی کنند آشکار چو آزاد گشتند از بند او بجستند ناچار پیوند او نبشتن به خسرو بیاموختند دلش را به دانش برافروختند نبشتن یکی نه که نزدیک سی چه رومی چه تازی و چه پارسی چه سغدی چه چینی و چه پهلوی ز هر گونه ای کان همی بشنوی جهاندار سی سال ازین بیشتر چه گونه پدید آوریدی هنر برفت و سرآمد برو روزگار همه رنج او ماند ازو یادگار گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یکدل پر از پند او برآمد برآن تخت فرخ پدر به رسم کیان بر سرش تاج زر کمر بست با فر شاهنشهی جهان گشت سرتاسر او را رهی زمانه بر آسود از داوری به فرمان او دیو و مرغ و پری جهان را فزوده بدو آبروی فروزان شده تخت شاهی بدوی منم گفت با فرهٔ ایزدی همم شهریاری همم موبدی بدان را ز بد دست کوته کنم روان را سوی روشنی ره کنم نخست آلت جنگ را دست برد در نام جستن به گردان سپرد به فر کیی نرم کرد آهنا چو خود و زره کرد و چون جو شنا چو خفتان و تیغ و چو برگستوان همه کرد پیدا به روشن روان بدین اندرون سال پنجاه رنج ببرد و ازین چند بنهاد گنج دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد که پوشند هنگام ننگ و نبرد ز کتان و ابریشم و موی قز قصب کرد پرمایه دیبا و خز بیاموختشان رشتن و تافتن به تار اندرون پود را بافتن چو شد بافته شستن و دوختن گرفتند ازو یکسر آموختن چو این کرده شد ساز دیگر نهاد زمانه بدو شاد و او نیز شاد ز هر انجمن پیشه ور گرد کرد بدین اندرون نیز پنجاه خورد گروهی که کاتوزیان خوانی اش به رسم پرستندگان دانی اش جدا کردشان از میان گروه پرستنده را جایگه کرد کوه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 8 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).