شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 80 از 993

متن اصلی

فرستاده ای آمد از نزد اوی به سوی شماساس بنهاد روی به پیش سراپرده آمد فرود ز مهراب دادش فراوان درود که بیداردل شاه توران سپاه بماناد تا جاودان با کلاه ز ضحاک تازیست ما را نژاد بدین پادشاهی نیم سخت شاد به پیوستگی جان خریدم همی جز این نیز چاره ندیدم همی کنون این سرای و نشست منست همان زاولستان به دست منست ازایدر چو دستان بشد سوگوار ز بهر ستودان سام سوار دلم شادمان شد به تیمار اوی برآنم که هرگز نبینمش روی زمان خواهم از نامور پهلوان بدان تا فرستم هیونی دوان یکی مرد بینادل و پرشتاب فرستم به نزدیک افراسیاب مگر کز نهان من آگه شود سخنهای گوینده کوته شود نثاری فرستم چنان چون سزاست جز این نیز هرچ از در پادشاست گر ایدونک گوید به نزد من آی جز از پیش تختش نباشم به پای همه پادشاهی سپارم بدوی همیشه دلی شاد دارم بدوی تن پهلوان را نیارم به رنج فرستمش هرگونه آگنده گنج ازین سو دل پهلوان را ببست وزان در سوی چاره یازید دست نوندی برافگند نزدیک زال که پرنده شو باز کن پر و بال به دستان بگو آنچ دیدی ز کار بگویش که از آمدن سر مخار که دو پهلوان آمد ایدر بجنگ ز ترکان سپاهی چو دشتی پلنگ دو لشکر کشیدند بر هیرمند به دینارشان پای کردم به بند گر از آمدن دم زنی یک زمان برآید همی کامهٔ بدگمان فرستاده نزدیک دستان رسید به کردار آتش دلش بردمید سوی گرد مهراب بنهاد روی همی تاخت با لشکری جنگجوی چو مهراب را پای بر جای دید به سرش اندرون دانش و رای دید به دل گفت کاکنون ز لشکر چه باک چه پیشم خزروان چه یک مشت خاک پس آنگه سوی شهر بنهاد روی چو آمد به شهر اندرون نامجوی به مهراب گفت ای هشیوار مرد پسندیده اندر همه کارکرد کنون من شوم در شب تیره گون یکی دست یازم بریشان به خون شوند آگه از من که بازآمدم دل آگنده و کینه ساز آمدم کمانی به بازو در افگند سخت یکی تیر برسان شاخ درخت نگه کرد تا جای گردان کجاست خدنگی به چرخ اندرون راند راست بینداخت سه جای سه چوبه تیر برآمد خروشیدن دار و گیر چو شب روز شد انجمن شد سپاه بران تیر کردند هر کس نگاه بگفتند کاین تیر زالست و بس نراند چنین در کمان تیر کس چو خورشید تابان ز بالا بگشت خروش تبیره برآمد ز دشت به شهر اندرون کوس با کرنای خروشیدن زنگ و هندی درای برآمد سپه را به هامون کشید سراپرده و پیل بیرون کشید سپاه اندرآورد پیش سپاه چو هامون شد از گرد کوه سیاه خزروان دمان با عمود و سپر یکی تاختن کرد بر زال زر عمودی بزد بر بر روشنش گسسته شد آن نامور جوشنش چو شد تافته شاه زابلستان برفتند گردان کابلستان یکی درع پوشید زال دلیر به جنگ اندر آمد به کردار شیر بدست اندرون داشت گرز پدر سرش گشته پر خشم و پر خون جگر بزد بر سرش گرزهٔ گاورنگ زمین شد ز خونش چو پشت پلنگ بیفگند و بسپرد و زو درگذشت ز پیش سپاه اندر آمد به دشت شماساس را خواست کاید برون نیامد برون کش بخوشید خون به گرد اندرون یافت کلباد را به گردن برآورد پولاد را چو شمشیرزن گرز دستان بدید همی کرد ازو خویشتن ناپدید کمان را به زه کرد زال سوار خدنگی بدو اندرون راند خوار بزد بر کمربند کلباد بر بران بند زنجیر پولاد بر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 80 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).