شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 801 از 993

متن اصلی

دهم آنک از کس ندارد سپاس به نیکی وهم نیست یزدان شناس بدو گفت ازین شوم ده باگزند کدامست آهرمن زورمند چنین داد پاسخ به کسری که آز ستمکاره دیوی بود دیرساز که اورا نبینند خشنود ایچ همه درفزونیش باشد بسیچ نیاز آنک او را ز اندوه و درد همی کور بینند و رخساره زرد کزین بگذری خسرو ادیو رشک یکی دردمندی بود بی پزشک اگر در زمانه کسی بی گزند به تندی شود جان او دردمند دگر ننگ دیوی بود با ستیز همیشه ببد کرده چنگال تیز دگر دیو کینست پرخشم وجوش ز مردم بتابد گه خشم هوش نه بخشایش آرد بروبر نه مهر دژآگاه دیوی پرآژنگ چهر دگر دیو نمام کو جز دروغ نداند نراند سخن با فروغ بماند سخن چین ودوروی دیو بریده دل از بیم کیهان خدیو میان دوتن کین وجنگ آورد بکوشد که پیوستگی بشکرد دگر دیو بی دانش وناسپاس نباشد خردمند و نیکی شناس به نزدیک او رای و شرم اندکیست به چشمش بدو نیک هردو یکیست ز دانا بپرسید پس شهریار که چون دیو با دل کند کارزار ببنده چه دادست کیهان خدیو که از کار کوته کند دست دیو چنین داد پاسخ که دست خرد ز کردار آهرمنان بگذرد خرد باد جان تو را رهنمون که راهی درازست پیش اندرون ز شمشیر دیوان خرد جوشنست دل وجان داننده زو روشنست گذشته سخن یاد دارد خرد به دانش روان را همی پرورد وگر خود بود آنک خوانیم خیم که با او ندارد دل از دیو بیم جهان خوش بود بردل نیک خوی نگردد بگرد در آرزوی سخنهای باینده گویم کنون که دلرا به شادی بود رهنمون همیشه خردمند و امیدوار نبیند جز از شادی روزگار نیندیشد از کار بد یک زمان ره راست گیرد نگیرد کمان دگر هر که خشنود باشد به گنج نیازد نیارد تنش را به رنج کسی کو به گنج و درم ننگرد همه روز او برخوشی بگذرد دگر دین یزدان پرستست و بس به رنج و به گنج و به آزرم کس ز فرمان یزدان نگردد سرش سرشت بدی نیست هم گوهرش برین همنشانست پرهیز نیز که نفروشد او راه یزدان به چیز بدو گفت زین ده کدامست شاه سوی نیکویها نماینده راه چنین داد پاسخ که راه خرد ز هر دانشی بی گمان بگذرد همان خوی نیکوکه مردم بدوی بماند همه ساله با آب روی وزین گوهران گوهر استوار تن خشندی دیدم از روزگار وزیشان امیدست آهسته تر برآسوده از رنج و شایسته تر وزین گوهران آز دیدم به رنج که همواره سیری نیابد ز گنج بدو گفت شاه از هنرها چه به که گردد بدو مرد جوینده مه چنین داد پاسخ که هر کو ز راه نگردد بود با تنی بیگناه بیابد ز گیتی همه کام ونام از انجام فرجام و آرام و کام بپرسید ازو نامبردار گو کزین ده کدامین بود پیشرو چنین داد پاسخ به آواز نرم سخنهای دانش به گفتار گرم فزونی نجوید برین بر خرد خرد بی گمان برهنر بگذرد وزان پس ز دانا بپرسید مه که فرهنگ مردم کدامست به چنین داد پاسخ که دانش بهست خردمند خود برجهان برمهست که دانا بلندی نیازد به گنج تن خویش را دور دارد ز رنج ز نیروی خصمش بپرسید شاه که چون جست خواهی همی دستگاه چنین داد پاسخ که کردار بد بود خصم روشن روان وخرد ز دانا بپرسید پس دادگر که فرهنگ بهتر بود گر گهر چنین داد پاسخ بدو رهنمون که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

شرح و بازنویسی ساده

بخش 801 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).