شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 802 از 993

متن اصلی

گهر بی هنر زار وخوارست وسست به فرهنگ باشد روان تندرست بدو گفت جان را زدودن بچیست هنرهای تن را ستودن بچیست بگویم کنون گفتها سر به سر اگر یادگیری همه دربدر خرد مرد را خلعت ایزدیست ز اندیشه دورست ودور از بدیست هنرمند کز خویشتن درشگفت بماند هنر زو نباید گرفت همان خوش منش مردم خویش دار نباشد به چشم خردمند خوار اگر بخشش ودانش و رسم و داد خردمند گرد آورد با نژاد بزرگی و افزونی و راستی همی گیرد از خوی بدکاستی ازان پس بپرسید کسری ازوی که ای نامور مرد فرهنگ جوی بزرگی به کوشش بود گر به بخت که یابد جهاندار ازو تاج وتخت چنین داد پاسخ که بخت وهنر چنانند چون جفت با یکدیگر چنان چون تن وجان که یارند وجفت تنومند پیدا و جان در نهفت همان کالبد مرد را پوششست اگر بخت بیدار در کوششست به کوشش نیاید بزرگی به جای مگر بخت نیکش بود رهنمای و دیگر که گیتی فسانه ست و باد چو خوابی که بیننده دارد به یاد چو بیدار گردد نبیند به چشم اگر نیکویی دید اگر درد وخشم دگر پرسشی برگشاد از نهفت بدانا ستوده کدامست گفت چنین داد پاسخ که شاهی که تخت بیاراید و زور یابد ز بخت اگر دادگر باشد و نیک نام بیابد ز گفتار و کردار کام بدو گفت کاندر جهان مستمند کدامست بدروز و ناسودمند چنین داد پاسخ که درویش زشت که نه کام یابد نه خرم بهشت بپرسید و گفتا که بدبخت کیست که همواره از درد باید گریست چنین داد پاسخ که داننده مرد که دارد ز کردار بد روی زرد بپرسید ازو گفت خرسند کیست به بیشی ز چیز آرزومند کیست چنین داد پاسخ که آنکس که مهر ندارد برین گرد گردان سپهر بدو گفت ما را چه شایسته تر چنین گفت کان کس که آهسته تر بپرسید ازو گفت آهسته کیست که بر تیز مردم بباید گریست چنین داد پاسخ که از عیب جوی نگر تاکه پیچد سر از گفتگوی به نزدیک او شرم و آهستگی هنرمندی و رای و شایستگی بپرسید ازو نامور شهریار که ازمردمان کیست امیدوار چنین گفت کان کس که کوشاترست دوگوشش بدانش نیوشاترست بپرسید ازو شهریار جهان از آگاهی نیک و بد در نهان چنین داد پاسخ که از آگهی فراوان بود کژ ومغزش تهی مگر آنک گفتند خاکست جای ندانم چه گویم ز دیگر سرای بدو گفت کسری که آباد شهر کدامست و مازو چه داریم بهر چنین داد پاسخ که آبادجای ز داد جهاندار باشد به پای بپرسید کسری که بیدارتر پسندیده تر مرد وهشیارتر به گیتی کدامست بامن بگوی که بفزاید از دانش آبروی چنین داد پاسخ که دانای پیر که با آزمایش بود یادگیر بدو گفت کسری که رامش کراست که دارد به شادی همی پشت راست چنین داد پاسخ که هر کو زبیم بود ایمن و باشدش زر و سیم بدو گفت ما را ستایش به چیست به نزدیک هرکس پسندیده کیست چنین داد پاسخ که او را نیاز بپوشد همی رشک با ننگ و آز همان رشک و کینش نباشد نهان پسندیده او باشد اندر جهان ز مرد شکیبا بپرسید شاه که از صبر دارد به سر بر کلاه چنین گفت کان کس که نومید گشت دل تیره رایش چوخورشید گشت دگرآنک روزش بباید شمرد به کار بزرگ اندرون دست برد بدو گفت غم دردل کیست بیش کز اندوه سیرآید از جان خویش چنین داد پاسخ که آنکو ز تخت بیفتاد و نومید گردد ز بخت بپرسید ازو شهریار بلند که از ما که دارد دلی دردمند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 802 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).