شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 813 از 993

متن اصلی

بدو گفت کای مرد فرهنگ جوی یکی چارهٔ کار با من بگوی همه دشت خونست و بی تن سرست روان را گذر بر جهانداورست نباید کزین جنگ فرجام کار به ما بازماند بد روزگار بدو گفت فرزانه کای شهریار نباید تو را پندآموزگار گر از من همی بازجویی سخن به جنگ برادر درشتی مکن فرستاده ای تیز نزدیک اوی سرافراز با دانش و نرم گوی بباید فرستاد و دادن پیام بگردد مگر او ازین جنگ رام بدو ده همه گنج نابرده رنج تو جان برادر گزین کن ز گنج چو باشد تو را تاج و انگشتری به دینار با او مکن داوری نگه کردم از گردش آسمان بدین زودی او را سرآید زمان ز گردنده هفت اختر اندر سپهر یکی را ندیدم بدو رای ومهر تبه گردد او هم بدین دشت جنگ نباید گرفتن خود این کار تنگ مگر مهر شاهی و تخت و کلاه بدان تات بد دل نخواند سپاه دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج بده تا نباشد روانش به رنج تو گر شهریاری و نیک اختری به کار سپهری تواناتری ز فرزانه بشنید شاه این سخن دگر باره رای نوافگند بن ز درد برادر پر از آب روی گزین کرد نیک اختری چرب گوی بدوگفت گو پیش طلخند شو بگویش که پر درد و رنجست گو ازین گردش رزم و این کارزار همی خواهد از داور کردگار که گرداند اندر دلت هوش ومهر به تابی ز جنگ برادر توچهر به فرزانه ای کو به نزدیک تست فروزندهٔ جان تاریک تست بپرس از شمار ده و دو و هفت که چون خواهد این کار بیداد رفت اگر چند تندی و کنداوری هم از گردش چرخ برنگذری همه گرد بر گرد ما دشمنست جهانی پر از مردم ریمنست همان شاه کشمیر وفغفور چین که تنگست از ایشان به ما بر زمین نکوهیده باشیم ازین هر دو روی هم از نامداران پرخاشجوی که گویند کز بهر تخت وکلاه چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه به گوهر مگر هم نژاده نیند همان از گهر پاکزاده نیند ز لشکر گر آیی به نزدیک من درفشان کنی جان تاریک من ز دینار و دیبا و از اسب و گنج ببخشم نمانم که مانی به رنج هم از دست من کشور و مهر و تاج بیابی همان یاره و تخت عاج زمهر برادر تو را ننگ نیست مگر آرزویت جز از جنگ نیست اگر پند من سر به سر نشنوی به فرجام زین بد پشیمان شوی فرستاده آمد چو باد دمان به نزدیک طلخند تیره روان بگفت آنچ بشنید و بفزود نیز ز شاهی و ز گنج و دینار و چیز چو بشنید طلخند گفتار اوی خردمندی و رای و دیدار اوی ازان کآسمان را دگر بود راز بگفت برادر نیامد فراز چنین داد پاسخ که گو رابگوی که هرگز مبادی جزا ز چاره جوی بریده زوانت بشمشیر بد تنت سوخته ز آتش هیربد شنیدم همه خام گفتار تو نبینم جزا ز چاره بازار تو چگونه دهی گنج و شاهی بمن توخود کیستی زین بزرگ انجمن توانایی و گنج و شاهی مراست ز خورشید تا آب و ماهی مراست همانا زمانت فراز آمدست کت اندیشه های دراز آمدست سپاه ایستاده چنین بر دومیل ز آورد مردان و پیکار پیل بیارای لشکر فراز آر جنگ به رزم آمدی چیست رای درنگ چنان بینی اکنون ز من دستبرد که روزت ستاره بباید شمرد ندانی جز افسون و بند و فریب چودیدی که آمد بپیشت نشیب ازاندیشه ای دور و ز تاج و تخت نخواند تو را دانشی نیکبخت فرستاده آمد سری پر ز باد همه پاسخ پادشا کرد یاد چنین تا شب تیره بنمود روی فرستاده آمد همی زین بدوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 813 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).