شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 816 از 993

متن اصلی

سپه را همه سوی دریا کشید وزان پس سپاه گوآمد پدید برابر فرود آمدند آن دو شاه که بوند با یکدگر کینه خواه بگرد اندرون کنده ای ساختند چوشد ژرف آب اندر انداختند دو لشکر برابر کشیدند صف سواران همه بر لب آورده کف بیاراست با میسره میمنه کشیدند نزدیک دریا بنه دو شاه گرانمایه پر درد و کین نهادند برپشت پیلان دو زین به قلب اندرون ساخته جای خویش شده هر یکی لشکر آرای خویش زمین قار شد آسمان شد بنفش ز بس نیزه و پرنیانی درفش هوا شد ز گرد سپاه آبنوس ز نالیدن بوق وآوای کوس تو گفتی که دریا بجوشد همی نهنگ اندرو خون خروشد همی ز زخم تبرزین و گوپال و تیغ ز دریا برآمد یکی تیره میغ چو بر چرخ خورشید دامن کشید چنان شد که کس نیز کس را ندید توگفتی هوا تیغ بارد همی بخاک اندرون لاله کارد همی ز افگنده گیتی بران گونه گشت که کرکس نیارست برسرگذشت گروهی بکنده درون پر ز خون دگر سر بریده فگنده نگون ز دریا همی خاست از باد موج سپاه اندر آمد همی فوج فوج همه دشت مغز و جگر بود و دل همه نعل اسبان ز خون پر ز گل نگه کرد طلخند از پشت پیل زمین دید برسان دریای نیل همه باد بر سوی طلخند گشت به راه و به آب آرزومند گشت ز باد و ز خورشید و شمشیر تیز نه آرام دید و نه راه گریز بران زین زرین بخفت و بمرد همه کشور هند گو راسپرد ببیشی نهادست مردم دو چشم ز کمی بود دل پر از درد وخشم نه آن ماند ای مرد دانا نه این ز گیتی همه شادمانی گزین اگر چند بفزاید از رنج گنج همان گنج گیتی نیرزد به رنج زقلب سپه چون نگه کرد گو ندید آن درفش سپهدار نو سواری فرستاد تا پشت پیل بگردد بجوید همه میل میل ببیند که آن لعل رخشان درفش کزو بود روی سواران بنفش کجاشد که بنشست جوش نبرد مگر چشم من تیره گون شد ز گرد سوار آمد و سر به سر بنگرید درفش سرنامداران ندید همه قلب گه دید پر گفت و گوی سواران کشور همه شاه جوی فرستاده برگشت و آمد چو باد سخنها همه پیش او کرد یاد سپهبد فرود آمد از پشت پیل پیاده همی رفت گریان دو میل بیامد چوطلخند را مرده دید دل لشکر از درد پژمرده دید سراپای او سر به سر بنگرید به جایی برو پوست خسته ندید خروشان همه گوشت بازو بکند نشست از برش سوگوار و نژند همی گفت زار ای نبرده جوان برفتی پر از درد و خسته روان تو راگردش اختر بد بکشت وگرنه نزد بر تو بادی درشت بپیچید ز آموزگاران سرت تو رفتی ومسکین دل مادرت بخوبی بسی راندم با تو پند نیامد تو را پند من سودمند چو فرزانه گو بد آنجا رسید جهان جوی طلخند را مرده دید برادرش گریان و پر درد گشت خروش سواران بران پهن دشت خروشان بغلتید در پیش گو همی گفت زار ای جهان دار نو ازان پس بیاراست فرزانه پند بگو گفت کای شهریار بلند ازین زاری و سوگواری چه سود چنین رفت و این بودنی کار بود سپاس از جهان آفرینت یکیست که طلخند بر دست تو کشته نیست همه بودنی گفته بودم به شاه ز کیوان و بهرام و خورشید و ماه که چندان به پیچید برزم این جوان که برخویشتن بر سر آرد زمان کنون کار طلخند چون بادگشت بنادانی و تیزی اندر گذشت سپاهست چندان پر از درد و خشم سراسر همه برتو دارند چشم بیارام و ما را تو آرام ده خرد را به آرام دل کام ده

شرح و بازنویسی ساده

بخش 816 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).