شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 817 از 993

متن اصلی

که چون پادشا را ببیند سپاه پر از درد و گریان پیاده به راه بکاهدش نزد سپاه آبروی فرومایه گستاخ گردد بروی به کردار جام گلابست شاه که از گرد یکباره گردد تباه ز دانا خردمند بشنید پند خروشی ز لشکر برآمد بلند که آن لشکر اکنون جدا نیست زین همه آفرین باد بر آن و این همه پاک در زینهار منید وزین بر منش یادگار منید ازان پس چو دانندگان را بخواند به مژگان بسی خون دل برفشاند ز پند آنچ طلخند را داده بود بدیاشن بگفت آنچ ازو هم شنود یکی تخت تابوت کردش ز عاج ز زر و ز پیروزه و خوب ساج بپوشید رویش به چینی پرند شد آن نامور نامبردار هند بدبق و بقیر و بکافور و مشک سرتنگ تابوت کردند خشک وزان جایگه تیز لشکر براند به راه و به منزل فراوان نماند چو شاهان گزیدند جای نبرد بشد مادر از خواب و آرام و خورد همیشه بره دیدبان داشتی به تلخی همی روز بگذاشتی چوازراه برخاست گرد سپاه نگه کرد بینادل از دیده گاه همی دیده بان بنگرید از دو میل که بیند مگر تاج طلخند و پیل ز بالا درفش گو آمد پدید همه روی کشور سپه گسترید نیامد پدید از میان سپاه سواری برافگند از دیده گاه که لشکر گذر کرد زین روی کوه گو وهرک بودند با او گروه نه طلخند پیدا نه پیل و درفش نه آن نامداران زرینه کفش ز مژگان فروریخت خون مادرش فراوان به دیوار بر زد سرش ازان پس چوآمد به مام آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی جهاندار طلخند بر زین بمرد سرگاه شاهی بگو در سپرد همی جامه زد چاک و رخ را بکند به گنجور گنج آتش اندر فگند به ایوان او شد دمان مادرش به خون اندرون غرقه گشته سرش همه کاخ وتاج بزرگی بسوخت ازان پس بلند آتشی برفروخت که سوزد تن خویش به آیین هند ازان سوگ پیداکند دین هند چو از مادر آگاهی آمد بگو برانگیخت آن بارهٔ تیزرو بیامد ورا تنگ در بر گرفت پر از خون مژه خواهش اندر گرفت بدو گفت کای مهربان گوش دار که ما بیگناهیم زین کارزار نه من کشتم او را نه یاران من نه گردی گمان برد زین انجمن که خود پیش او دم توان زد درشت ورا گردش اختر بد بکشت بدو گفت مادر که ای بدکنش ز چرخ بلند آیدت سرزنش برادر کشی از پی تاج و تخت نخواند تو را نیکدل نیکبخت چنین داد پاسخ که ای مهربان نشاید که برمن شوی بدگمان بیارام تا گردش روزمگاه نمایم تو را کار شاه و سپاه که یارست شد پیش او رزمجوی کرا بود در سر خود این گفت وگوی به دادار کو داد ومهر آفرید شب و روز و گردان سپهر آفرید کزین پس نبیند مرا مهر و گاه نه اسب و نه گرز و نه تخت و کلاه مگر کین سخن آشکارا کنم ز تندی دلت پرمداراکنم که او را بدست کسی بد زمان که مردم رهایی نیابد ازان که یابد به گیتی رهایی ز مرگ وگر جان بپوشد به پولاد ترگ چنان شمع رخشان فرو پژمرد بگیت کسی یک نفس نشمرد وگر چون نمایم نگردی تو رام به دادار دارنده کوراست کام که پیشت به آتش بر خویش را بسوزم ز بهر بداندیش را چو بشنید مادر سخنهای گو دریغ آمدش برز و بالای گو بدو گفت مادر که بنمای راه که چون مرد بر پیل طلخند شاه مگر بر من این آشکارا شود پر آتش دلم پرمدارا شود پر از در شد گو بایوان خویش جهاندیده فرزانه را خواند پیش بگفت آنچ با مادرش رفته بود ز مادر که برآتش آشفته بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 817 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).