شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 823 از 993

متن اصلی

که گفتی که زندان به از تخت شاه تنوری پر از میخ با بند و چاه بیامد بگفت آنچ بشنید مرد شد از درد دانا دلش پر ز درد بدان پاکدل گفت بوزرجمهر که ننمود هرگز بمابخت چهر چه با گنج و تختی چه با رنج سخت ببندیم هر دو بناکام رخت نه این پای دارد بگیتی نه آن سرآید همی نیک و بد بی گمان ز سختی گذر کردن آسان بود دل تاجداران هراسان بود خردمند ودژخیم باز آمدند بر شاه گردن فراز آمدند شنیده بگفتند با شهریار دلش گشت زان پاسخ او فگار به ایوانش بردند زان تنگ جای به دستوری پاکدل رهنمای برین نیز بگذشت چندی سپهر پر آژنگ شد روی بوزرجمهر دلش تنگتر گشت و باریک شد دوچمش ز اندیشه تاریک شد چو با گنج رنجش برابر نبود بفرسود ازان درد و در غم بسود چنان بد که قیصر بدان چندگاه رسولی فرستاد نزدیک شاه ابا نامه و هدیه و با نثار یکی درج و قفلی برو استوار که با شاه کنداوران وردان فراوان بود پاکدل موبدان بدین قفل و این درج نابرده دست نهفته بگویند چیزی که هست فرستیم باژ ار بگویند راست جز از باژ چیزی که آیین ماست گرای دون که زین دانش ناگزیر بماند دل موبد تیزویر نباید که خواهد ز ما باژ شاه نراند بدین پادشاهی سپاه برین گونه دارم ز قیصر پیام تو پاسخ گزار آنچ آیدت کام فرستاده راگفت شاه جهان که این هم نباشد ز یزدان نهان من از فر او این بجای آورم همان مرد پاکیزه رای آورم یکی هفته ایدر ز می شاد باش برامش دل آرای وآزاد باش ازان پس بران داستان خیره ماند بزرگان و فرزانگانرا بخواند نگه کرد هریک زهر باره ای که سازد مر آن بند را چاره ای بدان درج و قفلی چنان بی کلید نگه کرد و هر موبدی بنگرید ز دانش سراسر بیکسو شدند بنادانی خویش خستو شدند چو گشتند یک انجمن ناتوان غمی شد دل شاه نوشین روان همی گفت کین راز گردان سپهر بیارد باندیشه بوزرجمهر شد از درد دانا دلش پر ز درد برو پر ز چین کرد و رخساره زرد شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج بفرمود تا جامه دستی ز گنج بیاورد گنجور و اسبی گزین نشست شهنشاه کردند زین به نزدیک دانا فرستاد و گفت که رنجی که دیدی نشاید نهفت چنین راند بر سر سپهر بلند که آید ز ما بر تو چندی گزند زیان تو مغز مرا کرد تیز همی با تن خویش کردی ستیز یکی کار پیش آمدم ناگزیر کزان بسته آمد دل تیزویر یکی درج زرین سرش بسته خشک نهاده برو قفل و مهری ز مشک فرستاد قیصر برما ز روم یکی موبدی نامبردار بوم فرستاده گوید که سالار گفت که این راز پیدا کنید از نهفت که این درج را چیست اندر نهان بگویند فرزانگان جهان به دل گفتم این راز پوشیده چهر ببیند مگر جان بوزرجمهر چوبشنید بوزرجمهر این سخن دلش پرشد از رنج و درد کهن ز زندان بیامد سرو تن بشست به پیش جهانداور آمد نخست همی بود ترسان ز آزار شاه جهاندار پر خشم و او بیگناه شب تیره و روز پیدا نبود بدان سان که پیغام خسرو شنود چو خورشید بنمود تاج از فراز بپوشید روی شب تیره باز باختر نگه کرد بوزرجمهر چوخورشید رخشنده بد بر سپهر به آب خرد چشم دل را بشست ز دانندگان استواری بجست بدو گفت بازار من خیره گشت چو چشمم ازین رنجها تیره گشت نگه کن که پیشت که آید به راه ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 823 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).