شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 824 از 993

متن اصلی

به راه آمد از خانه بوزرجمهر همی رفت پویان زنی خوب چهر خردمند بینا بدانا بگفت سخن هرچ بر چشم او بد نهفت چنین گفت پرسنده را راه جوی که بپژوه تا دارد این ماه شوی زن پاکدامن بپرسنده گفت که شویست و هم کودک اندر نهفت چوبشنید داننده گفتار زن بخندید بر بارهٔ گامزن همانگه زنی دیگر آمد پدید بپرسید چون ترجمانش بدید که ای زن تو را بچه وشوی هست وگر یک تنی باد داری بدست بدو گفت شویست اگر بچه نیست چو پاسخ شنیدی بر من مه ایست همانگه سدیگر زن آمد پدید بیامد بر او بگفت و شنید که ای خوب رخ کیست انباز تو برین کش خرامیدن و ناز تو مرا گفت هرگز نبودست شوی نخواهم که پیداکنم نیز روی چو بشنید بوزرجمهر این سخن نگر تا چه اندیشه افگند بن بیامد دژم روی تازان به راه چو بردند جوینده را نزد شاه بفرمود تا رفت نزدیک تخت دل شاه کسری غمی گشت سخت که داننده را چشم بینا ندید بسی باد سرد از جگر بر کشید همی کرد پوزش ازان کار شاه کزو داشت آزار بر بیگناه پس از روم و قیصر زبان برگشاد همی کرد زان قفل و زان درج یاد بشاه جهان گفت بوزرجمهر که تابان بدی تا بتابد سپهر یکی انجمن درج در پیش شاه به پیش بزرگان جوینده راه بنیروی یزدان که اندیشه داد روان مرا راستی پیشه داد بگویم بدرج اندرون هرچ هست نسایم بران قفل وآن درج دست اگر تیره شد چشم دل روشنست روان راز دانش همی جوشنست ز گفتار او شاد شد شهریار دلش تازه شد چون گل اندر بهار ز اندیشه شد شاه را پشت راست فرستاده و درج را پیش خواست همه موبدان وردان را بخواند بسی دانشی پیش دانا نشاند ازان پس فرستاده را گفت شاه که پیغام بگزار و پاسخ بخواه چو بشنید رومی زبان برگشاد سخنهای قیصر همه کرد یاد که گفت از جهاندار پیروز جنگ خرد باید و دانش و نام و ننگ تو را فر و بر ز جهاندار هست بزرگی و دانایی و زور دست همان بخرد و موبد راه جوی گو بر منش کو بود شاه جوی همه پاک در بارگاه تواند وگر در جهان نیکخواه تواند همین درج با قفل و مهر و نشان ببینند بیدار دل سرکشان بگویند روشن که زیرنهفت چه چیزست وآن با خرد هست جفت فرستیم زین پس بتو باژ و ساو که این مرز دارند با باژ تاو وگر باز مانند ازین مایه چیز نخواهند ازین مرزها باژ نیز چودانا ز گوینده پاسخ شنید زبان برگشاد آفرین گسترید که همواره شاه جهان شاد باد سخن دان و با بخت و با داد باد سپاس از خداوند خورشید و ماه روان را بدانش نماینده راه نداند جز او آشکارا و راز بدانش مرا آز و او بی نیاز سه درست رخشان بدرج اندرون غلافش بود ز آنچ گفتم برون یکی سفته و دیگری نیم سفت دگر آنک آهن ندیدست جفت چو بشنید دانای رومی کلید بیاورد و نوشین روان بنگرید نهفته یکی حقه بد در میان بحقه درون پردهٔ پرنیان سه گوهر بدان حقه اندر نهفت چنان هم که دانای ایران بگفت نخستین ز گوهر یکی سفته بود دوم نیم سفت و سیم نابسود همه موبدان آفرین خواندند بدان دانشی گوهر افشاندند شهنشاه رخساره بی تاب کرد دهانش پر از در خوشاب کرد ز کار گذشته دلش تنگ شد بپیچید و رویش پر آژنگ شد که با او چراکرد چندان جفا ازان پس کزو دید مهر و وفا چو دانا رخ شاه پژمرده یافت روانش بدرد اندر آزرده یافت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 824 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).