شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 827 از 993

متن اصلی

دگر گفت کای شاه نوشین روان همیشه بزی شاد و روشن روان بدر بر یکی مرد بد از نسا پرستنده و کاردار بسا درم ماند بر وی سیصد هزار بدیوان چوکردند با او شمار بنالد همی کین درم خورده شد برو مهتر وکهتر آزرده شد چو آگاه شد زان سخن شهریار که موبد درم خواست ازکاردار چنین گفت کز خورده منمای رنج ببخشید چیزی مر او را ز گنج دگر گفت جنگی سواری بخست بدان خستگی دیرماند و برست به پیش صف رومیان حمله برد بمرد او وزو کودکان ماند خرد چه فرمان دهد شهریار جهان ز کار چنان خرد کودک نوان بفرمود کان کودکانرا چهار ز گنج درم داد باید هزار هرآنکس که شد کشته در کارزار کزو خرد کودک بود یادگار چونامش ز دفتر بخواند دبیر برد پیش کودک درم ناگزیر چنین هم بسال اندرون چار بار مبادا که باشد ازین کارخوار دگر گفت انوشه بدی سال و ماه به مرو اندرون پهلوان سپاه فراوان درم گرد کرد و بخورد پراگنده گشتند زان مرز مرد چنین داد پاسخ که آن خواسته که از شهر مردم کند کاسته چرا باید از خون درویش گنج که او شاد باشد تن وجان به رنج ازان کس که بستد بدو بازده ازان پس به مرو اندر آواز ده بفرمای داری زدن بر درش ببیداری کشور و لشکرش ستمکاره را زنده بر دار کن دو پایش ز بر سرنگونسار کن بدان تا کس از پهلوانان ما نپیچد دل و جان ز پیمان ما دگر گفت کای شاه یزدان پرست بدر بر بسی مردم زیردست همی داد او را ستایش کنند جهان آفرین را نیایش کنند چنین داد پاسخ که یزدان سپاس که از ما کسی نیست اندر هراس فزون کرد باید بدیشان نگاه اگر با گناهند و گر بیگناه دگر گفت کای شاه با فر و هوش جهان شد پرآواز خنیا و نوش توانگر و گر مردم زیردست شب آید شود پر ز آوای مست چنین داد پاسخ که اندر جهان بما شاد بادا کهان و مهان دگر گفت کای شاه برترمنش همی زشتگویت کند سرزنش که چندین گزافه ببخشید گنج ز گرد آوریدن ندیدست رنج چنین داد پاسخ که آن خواسته کزو گنج ما باشد آراسته اگر بازگیریم ز ارزانیان همه سود فرجام گردد زیان دگر گفت مای شهریار بلند که هرگز مبادا به جانت گزند جهودان و ترسا تو را دشمنند دو رویند و با کیش آهرمنند چنین داد پاسخ که شاه سترگ ابی زینهاری نباشد بزرگ دگر گفت کای نامور شهریار ز گنج توافزون ز سیصد هزار درم داده ای مرد درویش را بسی پروریده تن خویش را چنین گفت کاین هم بفرمان ماست به ارزانیان چیز بخشی رواست دگر گفت کای شاه نادیده رنج ز بخشش فراوان تهی ماند گنج چنین داد پاسخ که دست فراخ همی مرد را نو کند یال وشاخ جهاندار چون گشت یزدان پرست نیازد ببد درجهان نیز دست جهان تنگ دیدیم بر تنگخوی مرا آز و زفتی نبد آرزوی چنین گفت موبد که ای شهریار فراخان سالار سیصد هزار درم بستد از بلخ بامی به رنج سپرده نهادند یکسر به گنج چنین داد پاسخ که ما را درم نباید که باشد کسی زو دژم که رنج آید از بیشی گنج ما نه چونین بود داد از پادشا از آنکس که بستد بدو هم دهید ز گنج آنچ خواهد بران سر نهید که درد دل مردم زیردست نخواهد جهاندار یزدان پرست پی کاخ آباد را بر کنید بگل بام او را توانگر کنید شود کاخ ویران تو را ز هرچ بود بماند پس از مرگ نفرین و دود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 827 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).