شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 83 از 993

متن اصلی

ازان پس چنین گفت کای سروران پلنگان جنگی و نام آوران کدامست مردی کنارنگ دل به مردی سیه کرده در جنگ دل خریدار این جنگ و این تاختن به خورشید گردن برافراختن ببر زد بران کار کشواد دست منم گفت یازان بدین داد دست برو آفرین کرد فرخنده زال که خرم بدی تا بود ماه و سال سپاهی ز گردان پرخاشجوی ز زابل به آمل نهادند روی چو از پیش دستان برون شد سپاه خبر شد به اغریرث نیک خواه همه بستگان را به ساری بماند بزد نای رویین و لشکر براند چو گشواد فرخ به ساری رسید پدید آمد آن بندها را کلید یکی اسپ مر هر یکی را بساخت ز ساری سوی زابلستان بتاخت چو آمد به دستان سام آگهی که برگشت گشواد با فرهی یکی گنج ویژه به درویش داد سراینده را جامهٔ خویش داد چو گشواد نزدیک زابل رسید پذیره شدش زال زر چون سزید بران بستگان زار بگریست دیر کجا مانده بودند در چنگ شیر پس از نامور نوذر شهریار به سر خاک بر کرد و بگریست زار به شهر اندر آوردشان ارجمند بیاراست ایوانهای بلند چنان هم که هنگام نوذر بدند که با تاج و با تخت و افسر بدند بیاراست دستان همه دستگاه شد از خواسته بی نیاز آن سپاه چو اغریرث آمد ز آمل به ری وزان کارها آگهی یافت کی بدو گفت کاین چیست کانگیختی که با شهد حنظل برآمیختی بفرمودمت کای برادر به کش که جای خرد نیست و هنگام هش بدانش نیاید سر جنگجوی نباید به جنگ اندرون آبروی سر مرد جنگی خرد نسپرد که هرگز نیامیخت کین با خرد چنین داد پاسخ به افراسیاب که لختی بباید همی شرم و آب هر آنگه کت آید به بد دسترس ز یزدان بترس و مکن بد بکس که تاج و کمر چون تو بیند بسی نخواهد شدن رام با هر کسی یکی پر ز آتش یکی پرخرد خرد با سر دیو کی درخورد سپهبد برآشفت چون پیل مست به پاسخ به شمشیر یازید دست میان برادر بدونیم کرد چنان سنگدل ناهشیوار مرد چو از کار اغریرث نامدار خبر شد به نزدیک زال سوار چنین گفت کاکنون سر بخت اوی شود تار و ویران شود تخت اوی بزد نای رویین و بربست کوس بیاراست لشکر چو چشم خروس سپهبد سوی پارس بنهاد روی همی رفت پرخشم و دل کینه جوی ز دریا به دریا همی مرد بود رخ ماه و خورشید پر گرد بود چو بشنید افراسیاب این سخن که دستان جنگی چه افگند بن بیاورد لشکر سوی خوار ری بیاراست جنگ و بیفشارد پی طلایه شب و روز در جنگ بود تو گفتی که گیتی برو تنگ بود مبارز بسی کشته شد بر دو روی همه نامداران پرخاشجوی شبی زال بنشست هنگام خواب سخن گفت بسیار ز افراسیاب هم از رزم زن نامداران خویش وزان پهلوانان و یاران خویش همی گفت هرچند کز پهلوان بود بخت بیدار و روشن روان بباید یکی شاه خسرونژاد که دارد گذشته سخنها بیاد به کردار کشتیست کار سپاه همش باد و هم بادبان تخت شاه اگر داردی طوس و گستهم فر سپاهست و گردان بسیار مر نزیبد بریشان همی تاج و تخت بباید یکی شاه بیداربخت که باشد بدو فرهٔ ایزدی بتابد ز دیهیم او بخردی ز تخم فریدون بجستند چند یکی شاه زیبای تخت بلند ندیدند جز پور طهماسپ زو که زور کیان داشت و فرهنگ گو بشد قارن و موبد و مرزبان سپاهی ز بامین و ز گرزبان یکی مژده بردند نزدیک زو که تاج فریدون به تو گشت نو

شرح و بازنویسی ساده

بخش 83 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).