شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 831 از 993

متن اصلی

بپرسید با هر کسی پیش ازین سخن راندی نامور بیش ازین سبک دارد اکنون نگوید سخن نه از نو نه از روزگار کهن چنین داد پاسخ که گفتاربس بکردار جویم همه دسترس بپرسید هنگام شاهان نماز نبودی چنین پیش ایشان دراز شما را ستایش فزونست ازان خروش و نیایش فزونست ازان چنین داد پاسخ که یزدان پاک پرستنده را سر برآرد ز خاک فلک را گزارنده او کند جهان راهمه بندهٔ او کند گر این بنده آن را نداند بها مبادا ز درد و ز سختی رها بپرسید تا توشدی شهریار سپاست فزون چیست از کردگار کزان مر تو را دانش افزون شدست دل بدسگالان پر از خون شدست چنین داد پاسخ که از کردگار سپاس آنک گشتیم به روزگار کسی پیش من برفزونی نجست وز آواز من دست بد را بشست زبون بود بدخواه در جنگ من چو گوپال من دید و اورنگ من بپرسید درجنگ خاور بدی چنان تیز چنگ و دلاور بدی چو با باختر ساختی ساز جنگ شکیبایی آراستی با درنگ چنین داد پاسخ که مرد جوان نیندیشد از رنج و درد روان هرآنگه که سال اندر آید بشست به پیش مدارا بباید نشست سپاس از جهاندار پروردگار کزویست نیک وبد روزگار که روز جوانی هنر داشتیم بد و نیک را خوار نگذاشتیم کنون روز پیروی بدانندگی برای و به گنج وفشانندگی جهان زیر آیین و فرهنگ ماست سپهر روان جوشن جنگ ماست بدو گفت شاهان پیشین دراز سخن خواستند آشکارا و راز شما را سخن کمتر و داد بیش فزون داری از نامداران پیش چنین داد پاسخ که هرشهریار که باشد ورا یار پروردگار ندارد تن خویش با رنج و درد جهان را نگهبان هرآنکس که کرد بپرسید شادان دل شهریار پر اندیشه بینم بدین روزگار چنین داد پاسخ که بیم گزند ندارد به دل مردم هوشمند بدو گفت شاهان پیشین ز بزم نبردند جان را باندازه رزم چنین داد پاسخ که ایشان ز جام نکردند هرگز به دل یاد نام مرا نام بر جام چیره شدست روانم زمانرا پذیره شدست بپرسید هرکس که شاهان بدند تن خویشتن را نگهبان بدند بدارو و درمان و کار پزشک بدان تا نپالود باید سرشک چنین داد پاسخ که تن بی زمان که پیش آید از گردش آسمان بجایست دارو نیاید به کار نگه داردش گردش روزگار چو هنگامه رفتن آمد فراز زمانه نگردد بپرهیز باز بپرسید چندان ستایش کنند جهان آفرین را نیایش کنند زمانی نباشد بدان شادمان باندیشه دارد همیشه روان چنین داد پاسخ که اندیشه نیست دل شاه با چرخ گردان یکیست بترسم که هرکو ستایش کند مگر بیم ما را نیایش کند ستایش نشاید فزون زآنک هست نجوییم راز دل زیردست بدو گفت شادی ز فرزند چیست همان آرزوها ز پیوند چیست چنین داد پاسخ که هرکو جهان بفرزند ماند نگردد نهان چوفرزند باشد بیابد مزه ز بهر مزه دور گردد بزه وگر بگذرد کم بود درد اوی که فرزند بیند رخ زرد اوی بپرسد که گیتی تن آسان کراست ز کردار نیکو پشیمان چراست چنین داد پاسخ که یزدان پرست بگیرد عنان زمانه بدست فزونی نجوید تن آسان شود چو بیشی سگالد هراسان شود دگر آنک گفتی ز کردار نیک نهان دل وجان ببازار نیک ز گیتی زبونتر مر آن را شناس که نیکی سگالید با ناسپاس بپرسید کان کس که بد کرد و مرد ز دیوان جهان نام او را سترد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 831 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).