شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 832 از 993

متن اصلی

هران کس که نیکی کند بگذرد زمانه نفس را همی بشمرد چه باید همی نیکویی را ستود چومرگ آمد و نیک و بد را درود چنین داد پاسخ که کردار نیک بیابد بهر جای بازار نیک نمرد آنک او نیک کردار مرد بیاسود و جان را به یزدان سپرد وزان کس که ماند همی نام بد از آغاز بد بود و فرجام بد نیاسود هرکس کزو باز ماند وزو در زمانه بد آواز ماند بپرسد چه کارست برتر ز مرگ اگر باشد این را چه سازیم برگ چنین داد پاسخ کزین تیره خاک اگر بگذری یافتی جان پاک هرآنکس که در بیم و اندوه زیست بران زندگی زار باید گریست بپرسد کزین دو گرانتر کدام کزوییم پر درد و ناشادکام چنین داد پاسخ که هم سنگ کوه جز اندوه مشمر که گردد ستوه چه بیمست اگر بیم اندوه نیست بگیتی جز اندوه نستوه نیست بپرسید کزما که با گنج تر چنین گفت کام کس که بی رنجتر بپرسید کهو کدامست زشت که از ارج دورست و دور از بهشت چنین داد پاسخ که زنرا که شرم نباشد بگیتی نه آواز نرم ز مردان بتر آنک نادان بود همه زندگانی به زندان بود بگرود به یزدان وتن پرگناه بدی بر دل خویش کرده سیاه بپرسید مردم کدامست راست که جان وخرد بر دل او گواست چنین گفت کانکو بسود و زیان نگوید نبندد بدی را میان بپرسید کزو خو چه نیکوترست که آن بر سر مردمان افسرست چنین داد پاسخ که چون بردبار بود مرد نایدش افسون به کار نه آن کز پی سودمندی کند وگر نیز رای بلندی کند چو رادی که پاداش رادی نجست ببخشید وتاریکی از دل بشست سه دیگر چو کوشایی ایزدی که از جان پاک آید و بخردی بپرسید در دل هراس از چه بیش بدو گفت کز رنج و کردار خویش بپرسید بخشش کدامست به که بخشنده گردد سرافراز و مه چنین داد پاسخ کز ارزانیان مدارید باز ایچ سود و زیان بپرسید موبد ز کار جهان سخن برگشاد آشکار و نهان که آیین کژ بینم و نا پسند دگر گردش کارناسودمند چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر اگر هست بادانش و یادگیر بزرگست و داننده و برترست که بر داوران جهان داورست بد آیین مشو دور باش از پسند مبین ایچ ازو سود و ناسودمند بد و نیک از او دان کش انباز نیست به کاریش فرجام وآغاز نیست چوگوید بباش آنچ گوید بدست همو بود تا بود و تا هست هست بپرسید کز درد بر کیست رنج که تن چون سرایست و جان را سپنج چنین داد پاسخ که این پوده پوست بود رنجه چندانک مغز اندروست چوپالود زو جان ندارد خرد که برخاک باشد چو جان بگذرد بپرسید موبد ز پرهیز و گفت که آز و نیاز از که باید نهفت چنین داد پاسخ که آز و نیاز سزد گر ندارد خردمند باز تو از آز باشی همیشه به رنج که همواره سیری نیابی ز گنج بپرسید کز شهریاران که بیش بهوش و به آیین و با رای و کیش چنین داد پاسخ که آن پادشا که باشد پرستنده و پارسا ز دادار دارنده دارد سپاس نباشد کس از رنج او در هراس پرامید دارد دل نیک مرد دل بدکمنش را پراز بیم و درد سپه را بیاراید از گنج خویش سوی بدسگال افگند رنج خویش سخن پرسد از بخردان جهان بد و نیک دارد ز دشمن نهان بپرسید کار پرستش بچیست به نیکی یزدان گراینده کیست چنین داد پاسخ که تاریک خوی روان اندر آرد بباریک موی نخست آنک داند که هست و یکیست تر ازین نشان رهنمای اندکیست ازو دارد از کار نیکی سپاس بدو باشد ایمن و زو در هراس

شرح و بازنویسی ساده

بخش 832 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).