شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 834 از 993

متن اصلی

شنیدم که بر نامور تخت اوی نشستی بیاراستی بخت اوی ز ما هرچ باید ز نیرو بخواه ز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه فرستاده از پیش کسری برفت به نزدیک قیصر خرامید تفت چو آمد بدرگه گشادند راه فرستاده آمد بر تخت و گاه چو قیصر نگه کرد وعنوان بدید ز بیشی کسری دلش بردمید جوان نیز بد مهتر نونشست فرستاده را نیز نبسود دست بپرسید ناکام پرسیدنی نگه کردنی سست و کژ دیدنی یکی جای دورش فرود آورید بدان نامه پادشا ننگرید یکی هفته هرکش که بد رای زن به نزدیک قیصر شدند انجمن سرانجام گفتند ما کهتریم ز فرمان شاه جهان نگذریم سزا خود ز کسری چنین نامه بود نه برکام بایست بدکامه بود که امروز قیصر جوانست و نو به گوهر بدین مرزها پیشرو یک امسال با مرد برنا مکاو به عنوان بیشی و با باژ و ساو بهرپایمردی و خودکامه ای نبشتند بر ناسزا نامه ای بعنوان ز قیصر سرافراز روم جهان سر به سر هرچ جز روم شوم فرستادهٔ شاه ایران رسید بگوید ز بازار ما هرچ دید از اندوه و شادی سخن هرچ گفت غم و شادمانی نباید نهفت بشد قیصر و تازه شد قیصری که سر بر فرازد ز هرمهتری ندارد ز شاهان کسی را بکس چه کهتر بود شاه فریادرس چو قرطاس رومی بیاراستند بدربر فرستاده را خواستند چوبشنید دانا که شد رای راست بیامد بدر پاسخ نامه خواست ورا ناسزا خلعتی ساختند ز بیگانه ایوان بپرداختند بدو گفت قیصر نه من چاکرم نه از چین و هیتالیان کمترم ز مهتر سبک داشتن ناسزاست وگر شاه تو بر جهان پادشاست بزرگ آنک او را بسی دشمنست مرا دشمن و دوست بردامنست چه داری بزرگی تو از من دریغ همی آفتاب اندر آری بمیغ نه از تابش او همی کم شود وگر خون چکاند برونم شود چو کار آیدم شهریارم تویی همان از پدر یادگارم تویی سخن هرچ دیدی بخوبی بگوی وزین پاسخ نامه زشتی مجوی تنش را بخلعت بیاراستند ز دربارهٔ مرزبان خواستند فرستاده برگشت و آمد دمان به منزل زمانی نجستی زمان بیامد به نزدیک کسری رسید بگفت آن کجا رفت و دید و شنید ز گفتار او تنگدل گشت شاه بدو گفت برخوردی از رنج راه شنیدم که هرکو هوا پرورد بفرجام کردار کیفر برد گر از دوست دشمن نداند همی چنین راز دل بر تو خواند همی گماند که ما را همو دوست نیست اگر چند او را پی و پوست نیست کنون نیز یک تن ز رومی نژاد نمانم که باشد ازان تخت شاد همی سر فرازد که من قیصرم گر از نامداران یکی مهترم کنم زین سپس روم را نام شوم برانگیزم آتش ز آباد بوم به یزدان پاک و بخورشید و ماه به آذر گشسب و بتخت و کلاه که کز هرچ در پادشاهی اوست ز گنج کهن پرکند گاو پوست نساید سرتیغ ما رانیام حلال جهان باد بر من حرام بفرمود تا بر درش کرنای دمیدند با سنج و هندی درای همه کوس بر کوههٔ ژنده پیل ببستند و شد روی گیتی چونیل سپاهی گذشت از مداین به دشت که دریای سبز اندرو خیره گشت ز نالیدن بوق و رنگ درفش ز جوش سواران زرینه کفش ستاره توگفتی به آب اندرست سپهر روان هم بخواب اندرست چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه که پرخشم ز ایوان بشد با سپاه بیامد ز عموریه تا حلب جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب سواران رومی چو سیصد هزار حلب را گرفتند یکسر حصار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 834 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).