شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 836 از 993

متن اصلی

مبادا که بیدادگر شهریار بود شاد برتخت و به روزگار بشاه جهان گفت بوزرجمهر که ای شاه نیک اختر خوب چهر یکی آرزو کرد موزه فروش اگر شاه دارد بمن بنده گوش فرستاده گوید که این مرد گفت که شاه جهان با خرد باد جفت یکی پور دارم رسیده بجای بفرهنگ جوید همی رهنمای اگر شاه باشد بدین دستگیر که این پاک فرزند گردد دبیر ز یزدان بخواهم همی جان شاه که جاوید باد این سزاوار گاه بدو گفت شاه ای خردمند مرد چرا دیو چشم تو را تیره کرد برو همچنان بازگردان شتر مبادا کزو سیم خواهیم و در چو بازارگان بچه گردد دبیر هنرمند و بادانش و یادگیر چو فرزند ما برنشیند بتخت دبیری ببایدش پیروزبخت هنر باید از مرد موزه فروش بدین کار دیگر تو با من مکوش بدست خردمند و مرد نژاد نماند به جز حسرت وسرد باد شود پیش او خوار مردم شناس چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس بما بر پس از مرگ نفرین بود چوآیین این روزگار این بود نخواهیم روزی جز از گنج داد درم زو مخواه و مکن هیچ یاد هم اکنون شتر بازگردان به راه درم خواه وز موزه دوزان مخواه فرستاده برگشت و شد با درم دل کفشگر گشت پر درد و غم شب آمد غمی شد ز گفتار شاه خروش جرس خاست از بارگاه طلایه پراگنده بر گرد دشت همه شب همی گرد لشکر بگشت ز ماهی چو بنمود خورشید تاج برافگند خلعت زمین را ز عاج طلایه چو گشت از لب کنده باز بیامد بر شاه گردن فراز که پیغمبر قیصر آمد بشاه پر از درد و پوزش کنان از گناه فرستاده آمد همانگه دوان نیایش کنان پیش نوشین روان چو رومی سر تاج کسری بدید یکی باد سرد از جگر برکشید به دل گفت کینت سزاوار گاه بشاهی ومردی وچندین سپاه وزان فیلسوفان رومی چهل زبان برگشادند پر باد دل ز دینار با هرکسی سی هزار نثار آوریده بر شهریار چو دیدند رنگ رخ شهریار برفتند لرزان و پیچان چومار شهنشاه چو دید بنواختشان بیین یکی جایگه ساختشان چنین گفت گوینده پیشرو که ای شاه قیصر جوانست و نو پدر مرده و ناسپرده جهان نداند همی آشکار و نهان همه سر به سر باژدار توایم پرستار و در زینهار توایم تو را روم ایران و ایران چو روم جدایی چرا باید این مرز و بوم خرد در زمانه شهنشاه راست وزو داشت قیصر همی پشت راست چه خاقان چینی چه در هند شاه یکایک پرستند این تاج و گاه اگر کودکی نارسیده بجای سخن گفت بی دانش و رهنمای ندارد شهنشاه ازو کین و درد که شادست ازو گنبد لاژورد همان باژ روم آنچ بود از نخست سپاریم و عهدی بتازه درست بخندید نوشین روان زان سخن که مرد فرستاده افگند بن بدو گفت اگر نامور کودکست خرد با سخن نزد او اندکست چه قیصر چه آن بی خرد رهنمون ز دانش روان را گرفته زبون همه هوشمندان اسکندری گرفتند پیروزی و برتری کسی کو بگردد ز پیمان ما بپیچید دل از رای و فرمان ما از آباد بومش بر آریم خاک زگنج و ز لشکر نداریم باک فرستادگان خاک دادند بوس چنانچون بود مردم چابلوس که ای شاه پیروز برترمنش ز کار گذشته مکن سرزنش همه سر به سر خاک رنج توایم همه پاسبانان گنج توایم چوخشنود گردد ز ما شهریار نباشیم ناکام و بد روزگار ز رنجی که ایدر شهنشاه برد همه رومیان آن ندارند خرد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 836 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).