شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 837 از 993

متن اصلی

ز دینار پرکرده ده چرم گاو به گنج آوریم از درباژ وساو بکمی وبیشیش فرمان رواست پذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست چنین داد پاسخ که ازکار گنج سزاوار دستور باشد به رنج همه رومیان پیش موبد شدند خروشان و با اختر بد شدند فراوان ز هر در سخن راندند همه راز قیصر برو راندند ز دینار گفتند وز گاو پوست ز کاری که آرام روم اندروست چنین گفت موبد اگر زر دهید ز دیبا چه مایه بران سرنهید بهنگام برگشتن شهریار ز دیبای زربفت باید هزار که خلعت بود شاه را هر زمان چه با کهتران و چه با مهتران برین برنهادند و گشتند باز همه پاک بردند پیشش نماز ببد شاه چندی بران رزمگاه چوآسوده شد شهریار و سپاه ز لشکر یکی مرد بگزید گرد که داند شمار نبشت و سترد سپاهی بدو داد تا باژ روم ستاند سپارد به آباد بوم وز آنجا بیامد سوی طیسفون سپاهی پس پشت و پیش اندرون همه یکسر آباد از سیم و زر به زرین ستام و به زرین کمر ز بس پرنیانی درفش سران تو گفتی هوا شد همه پرنیان در و دشت گفتی که زرین شدست کمرها ز گوهر چو پروین شدست چو نزدیک شهر اندر آمد ز راه پذیره شدندش فراوان سپاه همه پیش کسری پیاده شدند کمر بسته و دل گشاده شدند هر آنکس که پیمود با شاه راه پیاده بشد تا در بارگاه همه مهتران خواندند آفرین بران شاه بیدار باداد ودین چو تنگ اندر آمد به جای نشست بهرمهتری شاه بنمود دست سرآمد سخن گفتن موزه دوز ز ماه محرم گذشته سه روز جهانجوی دهقان آموزگار چه گفت اندرین گردش روزگار که روزی فرازست و روزی نشیب گهی با خرامیم و گه با نهیب سرانجام بستر بود تیره خاک یکی را فراز و یکی را مغاک نشانی نداریم ازان رفته گان که بیدار و شادند اگر خفته گان بدان گیتی ار چندشان برگ نیست همان به که آویزش مرگ نیست اگر صد سال بود سال اگر بیست و پنج یکی شد چو یاد آید از روز رنج چه آنکس که گوید خرامست وناز چه گوید که دردست و رنج و نیاز کسی را ندیدم بمرگ آرزوی نه بی راه و از مردم نیکخوی چه دینی چه اهریمن بت پرست ز مرگند بر سر نهاده دو دست چوسالت شد ای پیر برشست و یک می و جام وآرام شد بی نمک نبندد دل اندر سپنجی سرای خرد یافته مردم پاکرای بگاه بسیجیدن مرگ می چو پیراهن شعر باشد بدی فسرده تن اندر میان گناه روان سوی فردوس گم کرده راه ز یاران بسی ماند و چندی گذشت تو با جام همراه مانده به دشت زمان خواهم ازکرد گار زمان که چندی بماند دلم شادمان که این داستانها و چندین سخن گذشته برو سال و گشته کهن ز هنگام کی شاه تا یزدگرد ز لفظ من آمد پراگنده گرد بپیوندم و باغ بی خو کنم سخنهای شاهنشهان نو کنم هماناکه دل را ندارم به رنج اگر بگذرم زین سرای سپنج چه گوید کنون مرد روشن روان ز رای جهاندار نوشین روان چوسال اندر آمد بهفتاد و چار پراندیشهٔ مرگ شد شهریار جهان راهمی کدخدایی بجست که پیراهن داد پوشد نخست دگر کو بدرویش بر مهربان بود راد و بی رنج روشن روان پسر بد مر او را گرانمایه شش همه راد وبینادل وشاه فش بمردی و فرهنگ و پرهیز و رای جوانان با دانش و دلگشای از ایشان خردمند و مهتر بسال گرانمایه هرمزد بد بی همال سر افراز و بادانش و خوب چهر بر آزادگان بر بگسترده مهر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 837 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).