شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 838 از 993

متن اصلی

بفرمود کسری به کارآگهان که جویند راز وی اندر نهان نگه داشتندی به روز و به شب اگر داستان را گشادی دو لب ز کاری که کردی بدی با بهی رسیدی بشاه جهان آگهی به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت که رازی همی داشتم در نهفت ز هفتاد چون سالیان درگذشت سر و موی مشکین چو کافور گشت چومن بگذرم زین سپنجی سرای جهان رابباید یکی کدخدای که بخشایش آرد به درویش بر به بیگانه و مردم خویش بر ببخشد بپرهیزد از مهر گنج نبندد دل اندر سرای سپنج سپاسم ز یزدان که فرزند هست خردمند و دانا و ایزد پرست وز ایشان بهرمزد یازان ترم برای و بهوشش فرازان ترم ز بخشایش و بخشش و راستی نبینم همی در دلش کاستی کنون موبدان و ردان را بخواه کسی کو کند سوی دانش نگاه بخوانیدش و آزمایش کنید هنر بر هنر بر فزایش کنید شدند اندران موبدان انجمن زهر در پژوهنده و رای زن جهانجوی هرمزد را خواندند بر نامدارنش بنشاندند نخستین سخن گفت بوزرجمهر که ای شاه نیک اختر خوب چهر چه دانی کزو جان پاک و خرد شود روشن وکالبد برخورد چنین داد پاسخ که دانش به است که داننده برمهتران بر مه است بدانش بود مرد را ایمنی ببندد ز بد دست اهریمنی دگر بردباری و بخشایشست که تن را بدو نام و آرایشست بپرسید کز نیکوی سودمند بگو ازچه گردد چو گردد بلند چنین داد پاسخ که آنک از نخست بنیک و بد آزرم هرکس بجست بکوشید تا بردل هرکسی ازو رنج بردن نباشد بسی چنین داد پاسخ که هرکس که داد بداد از تن خود همو بود شاد نگه کرد پرسنده بوزرجمهر بدان پاکدل مهتر خوب چهر بدو گفت کز گفتنی هرچ هست بگویم تو بشمر یکایک بدست سراسر همه پرسشم یادگیر به پاسخ همه داد بنیاد گیر سخن را مگردان پس و پیش هیچ جوانمردی وداد دادن بسیچ اگر یادگیری چنین بی گمان گشادست برتو در آسمان که چندین به گفتار بشتافتم ز پرسنده پاسخ فزون یافتم جهاندار آموزگار تو باد خرد جوشن و بخت یار تو باد کنون هرچ دانم بپرسم ز داد توپاسخ گزار آنچ آیدت یاد ز فرزند کو بر پدر ارجمند کدامست شایسته و بی گزند ببخشایش دل سزاوار کیست که بر درد او بر بباید گریست ز کردار نیکی پشیمان کراست که دل بر پشیمانی او گواست سزاکیست کو را نکوهش کنیم ز کردار او چون پژوهش کنیم ز گیتی کجا بهتر آید گریز که خیزد از آرام او رستخیز بدین روزگار از چه باشیم شاد گذشته چه بهتر که گیریم یاد زمانه که او را بباید ستود کدامست وما از چه داریم سود گرانمایه تر کیست از دوستان کز آواز او دل شود بوستان کرا بیشتر دوست اندر جهان که یابد بدو آشکار ونهان همان نیز دشمن کرا بیشتر که باشد برو بر بداندیش تر سزاوار آرام بودن کجاست که دارد جهاندار ازو پشت راست ز گیتی زیانکارتر کارچیست که بر کرده خود بباید گریست ز چیزی که مردم همی پرورد چه چیزیست کان زودتر بگذرد ستمکاره کش نزد اوشرم نیست کدامست کش مهر وآزرم نیست تباهی بگیتی ز گفتار کیست دل دوستانرا پر آزار کیست چه چیزیست کان ننگ پیش آورد همان بد ز گفتار خویش آورد بیک روز تا شب برآمد ز کوه ز گفتار دانا نیامد ستوه چو هنگام شمع آمد از تیرگی سرمهتران تیره از خیرگی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 838 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).