شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 840 از 993

متن اصلی

چوقرطاس رومی شد از باد خشک نهادند مهری بروبر ز مشک به موبد سپردند پیش ردان بزرگان و بیدار دل بخردان جهان را نمایش چو کردار نیست نهانش جز از رنج وتیمار نیست اگر تاج داری اگر گرم و رنج همان بگذری زین سرای سپنج بپیوستم این عهد نوشین روان به پیروزی شهریار جوان یکی نامهٔ شهریاران بخوان نگر تاکه باشد چو نوشین روان برای و بداد و ببزم و به جنگ چو روزش سرآمد نبودش درنگ توای پیر فرتوت بی توبه مرد خرد گیر وز بزم و شادی بگرد جهان تازه شد چون قدح یافتی روانرا ز توبه تو برتافتی چه گفت آن سراینده سالخورد چو اندرز نوشین روان یاد کرد سخنهای هرمزد چون شد ببن یکی نو پی افگند موبد سخن هم آواز شد رایزن با دبیر نبشتند پس نامه ای بر حریر دلارای عهدی ز نوشین روان به هرمزد ناسالخورده جوان سرنامه از دادگر کرد یاد دگر گفت کین پند پور قباد بدان ای پسر کین جهان بی وفاست پر از رنج و تیمار و درد و بلاست هرآنگه که باشی بدو شادتر ز رنج زمانه دل آزادتر همه شادمانی بمانی به جای بباید شدن زین سپنجی سرای چو اندیشه رفتن آمد فراز برخشنده روز و شب دیریاز بجستیم تاج کیی را سری که بر هر سری باشد او افسری خردمند شش بود ما را پسر دل فروز و بخشنده و دادگر تو را برگزیدم که مهتر بدی خردمند و زیبای افسر بدی بهشتاد بر بود پای قباد که در پادشاهی مرا کرد یاد کنون من رسیدم به هفتاد و چار تو راکردم اندر جهان شهریار جز آرام وخوبی نجستم برین که باشد روان مرا آفرین امیدم چنانست کز کردگار نباشی جز از شاد و به روزگار گر ایمن کنی مردمان را بداد خود ایمن بخسبی و از داد شاد به پاداش نیکی بیابی بهشت بزرگ آنک او تخم نیکی بکشت نگر تا نباشی به جز بردبار که تندی نه خوب آید از شهریار جهاندار وبیدار و فرهنگ جوی بماند همه ساله با آبروی بگرد دروغ ایچ گونه مگرد چوگردی شود بخت را روی زرد دل ومغز را دور دار از شتاب خرد را شتاب اندرآرد به خواب به نیکی گرای و به نیکی بکوش بهرنیک و بد پند دانا نیوش نباید که گردد بگرد تو بد کزان بد تو را بی گمان بد رسد همه پاک پوش و همه پاک خور همه پندها یادگیر از پدر ز یزدان گشای و به یزدان گرای چو خواهی که باشد تو را رهنمای جهان را چو آباد داری بداد بود تخت آباد و دهر از تو شاد چو نیکی نمایند پاداش کن ممان تا شود رنج نیکی کهن خردمند را شاد و نزدیک دار جهان بر بداندیش تاریک دار بهرکار با مرد دانا سگال به رنج تن از پادشاهی منال چویابد خردمند نزد تو راه بماند بتو تاج و تخت و کلاه هرآنکس که باشد تو را زیردست مفرمای در بی نوایی نشست بزرگان وآزادگان را بشهر ز داد تو باید که یابند بهر ز نیکی فرومایه را دور دار به بیدادگر مرد مگذار کار همه گوش ودل سوی درویش دار همه کار او چون غم خویش دار ور ای دونک دشمن شود دوستدار تو در بوستان تخم نیکی بکار چو از خویشتن نامور داد داد جهان گشت ازو شاد و او از تو شاد بر ارزانیان گنج بسته مدار ببخشای بر مرد پرهیزکار که گر پند ما را شوی کاربند همیشه بماند کلاهت بلند که نیکی دهش نیک خواه تو باد همه نیکی اندر پناه تو باد مبادت فراموش گفتار من اگر دور مانی ز دیدار من

شرح و بازنویسی ساده

بخش 840 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).