شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 841 از 993

متن اصلی

سرت سبز باد و دلت شادمان تنت پاک و دور از بد بدگمان همیشه خرد پاسبان تو باد همه نیکی اندر گمان تو باد چو من بگذرم زین جهان فراخ برآورد باید یکی خوب کاخ بجای کزو دور باشد گذر نپرد بدو کرکس تیزپر دری دور برچرخ ایوان بلند ببالا برآورده چون ده کمند نبشته برو بارگاه مرا بزرگی و گنج و سپاه مرا فراوان ز هر گونه افگندنی هم از رنگ و بوی و پراگندنی بکافور تن را توانگر کنید زمشک از بر ترگم افسر کنید ز دیبای زربفت پرمایه پنج بیارید ناکار دیده ز گنج بپوشید برما به رسم کیان بر آیین نیکان ما در میان بسازید هم زین نشان تخت عاج بر آویخته ازبر عاج تاج همان هرچه زرین به پیش اندرست اگر طاس و جامست اگر گوهرست گلاب و می و زعفران جام بیست ز مشک و ز کافور و عنبر دویست نهاده ز دست چپ و دست راست ز فرمان فزونی نباید نه کاست ز خون کرد باید تهیگاه خشک بدو اندر افگنده کافور و مشک ازان پس برآرید درگاه را نباید که بیند کسی شاه را چو زین گونه بد کار آن بارگاه نیابد بر ما کسی نیز راه ز فرزند وز دودهٔ ارجمند کسی کش ز مرگ من آید گزند بیاساید از بزم و شادی دو ماه که این باشد آیین پس از مرگ شاه سزد گر هرآنکو بود پارسا بگرید برین نامور پادشا ز فرمان هرمزد برمگذرید دم خویش بی رای او مشمرید فراوان بران نامه هرکس گریست پس از عهد یک سال دیگر بزیست برفت و بماند این سخن یادگار تو این یادگارش بزنهار دار کنون زین سپس تاج هرمزد شاه بیارایم و برنشانم بگاه بخندید تموز بر سرخ سیب همی کرد با بار و برگش عتاب که آن دسته گل بوقت بهار بمستی همی داشتی درکنار همی باد شرم آمد از رنگ اوی همی یاد یار آمد از چنگ اوی چه کردی که بودت خریدار آن کجا یافتی تیز بازار آن عقیق و زبرجد که دادت بهم ز بار گران شاخ تو هم بخم همانا که گل را بها خواستی بدان رنگ رخ را بیاراستی همی رنگ شرم آید از گردنت همی مشک بوید ز پیراهنت مگر جامه از مشتری بستدی به لوئلؤ بر از خون نقط برزدی زبرجدت برگست و چرمت بنفش سرت برتر از کاویانی درفش بپیرایه زرد وسرخ وسپید مرا کردی از برگ گل ناامید نگارا بهارا کجا رفته ای که آرایش باغ بنهفته ای همی مهرگان بوید از باد تو بجام می اندر کنم یاد تو چورنگت شود سبز بستایمت چو دیهیم هرمز بیارایمت که امروز تیزست بازار من نبینی پس از مرگ آثار من یکی پیر بد مرزبان هری پسندیده و دیده ازهر دی جهاندیده ای نام او بود ماخ سخن دان و با فر و با یال و شاخ بپرسیدمش تا چه داری بیاد ز هرمز که بنشست بر تخت داد چنین گفت پیرخراسان که شاه چو بنشست بر نامور پیشگاه نخست آفرین کرد بر کردگار توانا و داننده روزگار دگر گفت ما تخت نامی کنیم گرانمایگان را گرامی کنیم جهان را بداریم در زیر پر چنان چون پدر داشت با داد و فر گنه کردگانرا هراسان کنیم ستم دیدگان را تن آسان کنیم ستون بزرگیست آهستگی همان بخشش و داد و شایستگی بدانید کز کردگار جهان بد و نیک هرگز نماند نهان نیاگان ما تاجداران دهر که از دادشان آفرین بود بهر نجستند جز داد و بایستگی بزرگی و گردی و شایستگی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 841 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).