شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 842 از 993

متن اصلی

ز کهتر پرستش ز مهتر نواز بداندیش را داشتن در گداز بهرکشوری دست و فرمان مراست توانایی و داد و پیمان مراست کسی را که یزدان کند پادشا بنازد بدو مردم پارسا که سرمایه شاه بخشایشست زمانه ز بخشش بسایشست به درویش برمهربانی کنیم بپرمایه بر پاسبانی کنیم هرآنکس که ایمن شد از کار خویش برما چنان کرد بازار خویش شما را بمن هرچ هست آرزوی مدارید راز از دل نیکخوی ز چیزی که دلتان هراسان بود مرا داد آن دادن آسان بود هرآنکس که هست از شما نیکبخت همه شاد باشید زین تاج وتخت میان بزرگان درخشش مراست چوبخشایش داد و بخشش مراست شما مهربانی بافزون کنید ز دل کینه و آز بیرون کنید هر آنکس که پرهیز کرد از دو کار نبیند دو چشمش بد روزگار بخشنودی کردگار جهان بکوشید یکسر کهان و مهان دگر آنک مغزش بود پرخرد سوی ناسپاسی دلش ننگرد چو نیکی فزایی بروی کسان بود مزد آن سوی تو نارسان میامیز با مردم کژ گوی که او را نباشد سخن جز بروی وگر شهریارت بود دادگر تو بر وی بسستی گمانی مبر گر ای دون که گویی نداند همی سخنهای شاهان بخواند همی چو بخشایش از دل کند شهریار تو اندر زمین تخم کژی مکار هرآنکس که او پند ما داشت خوار بشوید دل از خوبی روزگار چوشاه از تو خشنود شد راستیست وزو سر بپیچی درکاستیست درشتیش نرمیست در پند تو بجوید که شد گرم پیوند تو ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج مکن شادمان دل به بیداد گنج چو اندر جهان کام دل یافتی رسیدی بجایی که بشتافتی چو دیهیم هفتاد بر سرنهی همه گرد کرده به دشمن دهی بهر کار درویش دارد دلم نخواهم که اندیشه زو بگسلم همی خواهم از پاک پروردگار که چندان مرا بر دهد روزگار که درویش را شاد دارم به گنج نیارم دل پارسا را به رنج هرآنکس که شد در جهان شاه فش سرش گردد از گنج دینار کش سرش را بپیچم ز کندواری نباید که جوید کسی مهتری چنین است انجام و آغاز ما سخن گفتن فاش و هم راز ما درود جهان آفرین برشماست خم چرخ گردان زمین شماست چو بشنید گفتار او انجمن پر اندیشه گشتند زان تن بتن سرگنج داران پر از بیم گشت ستمکاره را دل به دو نیم گشت خردمند ودرویش زان هرک بود به دل ش اندرون شادمانی فزود چنین بود تا شد بزرگیش راست هرآن چیز درپادشاهی که خواست برآشفت وخوی بد آورد پیش به یکسو شد از راه آیین وکیش هرآنکس که نزد پدرش ارجمند بدی شاد و ایمن زبیم گزند یکایک تبه کردشان بی گناه بدین گونه بد رای و آیین شاه سه مرد از دبیران نوشین روان یکی پیر ودانا و دیگر جوان چو ایزد گشسب و دگر برزمهر دبیر خردمند با فر وچهر سه دیگر که ماه آذرش بود نام خردمند و روشن دل و شادکام برتخت نوشین روان این سه پیر چو دستور بودند وهمچون وزیر همی خواست هرمز کزین هرسه مرد یکایک برآرد بناگاه گرد همی بود ز ایشان دلش پرهراس که روزی شوند اندرو ناسپاس بایزد گشسب آن زمان دست آخت به بیهوده بربند و زندانش ساخت دل موبد موبدان تنگ شد رخانش ز اندیشه بی رنگ شد که موبد بد وپاک بودش سرشت بمردی ورا نام بد زردهشت ازان بند ایزدگشسب دبیر چنان شد که دل خسته گردد به تیر چو روزی برآمد نبودش زوار نه خورد ونه پوشش نه انده گسار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 842 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).