شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 846 از 993

متن اصلی

که شهری خنک بود و روشن هوا از آنجا گذشتن نبودی روا چوپنهان شدی چادر لاژورد پدید آمدی کوه یاقوت زرد منادیگری برکشیدی خروش که این نامداران با فر و هوش اگر کشتمندی شود کوفته وزان رنج کارنده آشوفته وگر اسب در کشت زاری رود کس نیز بر میوه داری رود دم و گوش اسبش بباید برید سر دزد بردار باید کشید بدو ماه گردان بدی درجهان بدو نیکویی زو نبودی نهان بهر کشوری داد کردی چنین ز دهقان همی یافتی آفرین پسر بد مر او را گرامی یکی که از ماه پیدا نبود اندکی مر او را پدر کرده پرویز نام گهش خواندی خسرو شادکام نبودی جدا یک زمان از پدر پدر نیز نشگیفتی از پسر چنان بد که اسبی ز آخر بجست که بد شاه پرویز را بر نشست سوی کشتمند آمد اسب جوان نگهبان اسب اندر آمد دوان بیامد خداوند آن کشت زار به پیش موکل بنالید زار موکل بدو گفت کین اسب کیست که بر دم و گوشش بباید گریست خداوند گفت اسب پرویز شاه ندارد همی کهترانرا نگاه بیامد موکل بر شهریار بگفت آنچ بشنید از کشت زار بدو گفت هرمز برفتن بکوش ببر اسب را در زمان دم و گوش زیانی که آمد بران کشتمند شمارش بباید شمردن که چند ز خسرو زیان باز باید ستد اگر صد زیانست اگر پانصد درمهای گنجی بران کشت زار بریزند پیش خداوند کار چو بشنید پرویز پوزش کنان برانگیخت از هر سویی مهتران بنزد پدر تا ببخشد گناه نبرد دم وگوش اسب سیاه برآشفت ازان پس برو شهریار بتندی بزد بانگ بر پیشکار موکل شد از بیم هرمز دوان بدان کشت نزدیک اسب جوان بخنجر جداکرد زو گوش و دم بران کشت زاری که آزرد سم همان نیز تاوان بدان دادخواه رسانید خسرو بفرمان شاه وزان پس بنخچیر شد شهریار بیاورد هر کس فراوان شکار سواری ردی مرد کنداوری سپهبدنژادی بلند اختری بره بر یکی رز پراز غوره دید بفرمود تاکهتر اندر دوید ازان خوشهٔ چند ببردی و برد بایوان و خوالیگرش را سپرد بیامد خداوندش اندر زمان بدان مرد گفت ای بد بدگمان نگهبان این رز نبودی به رنج نه دینار دادی بها را نه گنج چرا رنج نابرده کردی تباه بنالم کنون از تو در پیش شاه سوار دلاور ز بیم زیان بزودی کمر بازکرد از میان بدو داد پرمایه زرین کمر بهر مهره ای در نشانده گهر خداوند رز چون کمر دید گفت که کردار بد چند باید نهفت تو با شهریار آشنایی مکن خریده نداری بهایی مکن سپاسی نهم بر تو بر زین کمر بپیچی اگر بشنود دادگر یکی مرد بد هرمز شهریار به پیروزی اندر شده نامدار بمردی ستوده بهرانجمن که از رزم هرگز ندیدی شکن که هم دادده بود و هم دادخواه کلاه کیی برنهاده بماه نکردی بشهر مداین درنگ دلاور سری بود با نام وننگ بهار و تموز و زمستان وتیر نیاسود هرمز یل شیرگیر همی گشت گرد جهان سر به سر همی جست در پادشاهی هنر چو ده سال شد پادشاهیش راست ز هرکشور آواز بدخواه خاست بیامد ز راه هری ساوه شاه ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه گر از لشکر ساوه گیری شمار برو چارصد بار بشمر هزار ز پیلان جنگی هزار و دویست توگفتی مگر برزمین راه نیست ز دشت هری تا در مرورود سپه بود آگنده چون تار و پود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 846 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).