شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 850 از 993

متن اصلی

چو ناکشته ز ایراینان ده هزار بتابیم خیره سر از کارزار چه گوید تو را دشمن عیبجوی که بی جنگ پیچی ز بدخواه روی چو بر دشمنان تیرباران کنیم کمان را چو ابر بهاران کنیم همان تیغ و گوپال چون صدهزار شکسته شود درصف کارزار چون پیروزی ما نیاید پدید دل از نیک بختی نباید کشید وزان پس بفرمان دشمن شویم که بی هشو و بیجان و بیتن شویم بکوشیم با گردش آسمان اگر درمیانه سر آرد زمان چو گفتار بهرام بشنید شاه بخندید و رخشنده شد پیشگاه ز پیش جهاندار بیرون شدند جهاندیدگان دل پر از خون شدند ببهرام گفتند کاندر سخن چو پرسد تو را بس دلیری مکن سپاهست چندان ابا ساوه شاه که بر مور و بر پیشه بستند راه چنان چون تو گویی همی پیش شاه که یارد بدن پهلوان سپاه چنین گفت بهرام با مهتران که ای نامداران و کندآوران چو فرمان دهد نامبردار شاه منم ساخته پهلوان سپاه برفتند بیدار کارآگهان هم آنگه بر شهریار جهان سخنهای بهرام چندانک بود بهر یک سراینده ده برفزود شهنشاه ایران ازان شاد شد ز تیمار آن لشکر آزاد شد ورا کرد سالار بر لشکرش بابر اندر آورد جنگی سرش هرآنکس که جست از یلان نام را سپهبد همی خواند بهرام را سپهبد بیامد بر شهریار که خوانم عرض را ز بهر شمار ببینم ز لشکر که جنگی که اند گه نام جستن درنگی که اند بدو گفت سالار لشکر تویی بتو باز گردد بد و نیکویی سپهبد بشد تا عرض گاه شاه بفرمود تا پی او شد سپاه گزین کرد ز ایرانیان لشکری هرآنکس که بود از سران افسری نبشتند نام ده و دو هزار زره دار وبر گستوانور سوار چهل سالگون را نبشتند نام درم و برکم و بیش ازین شد حرام سپهبد چو بهرام بهرام بود که در جنگ جستن ورا نام بود یکی را کجا نام یل سینه بود کجا سینه و دل پر از کینه بود سرنامداران جنگیش کرد که پیش صف آید به روز نبرد بگرداند اسب و بگوید نژاد کند بر دل جنگیان جنگ یاد دگر آنک بد نام ایزدگشسب کز آتش نه برگاشتی روی اسب بفرمود تا گوش دارد بنه کند میسره راست با میمنه به پشت سپه بود همدان گشسب کجا دم شیران گرفتی به اسب به لشکر چنین گفت پس پهلوان که ای نامداران روشن روان کم آزار باشید و هم کم زیان بدی را مبندید هرگز میان چوخواهید کایزد بود یارتان کند روشن این تیره بازارتان شب تیره چون ناله کرنای برآمد بجنبید یکسر ز جای بران گونه رانید یکسر ستور که گر خیزد اندر شب تیره هور ز نیروی و آسودگی اسب و مرد نیندیشد از روزگار نبرد چوآگاهی آمد بر شهریار که داننده بهرام چون ساخت کار ز گفتار و کردار او گشت شاد در گنج بگشاد و روزی بداد همه گنجهای سلیح نبرد به پارس و اهواز و در باز کرد ز اسبان جنگ آنچ بودش یله بشهر اندر آورد چندی گله بفرمود تا پهلوان سپاه بخواهد هرآنچش بباید ز شاه چنین گفت بهرام را شهریار که از هر دری دیده کارزار شنیدی که با نامور ساوه شاه چه مایه سلیحست و گنج و سپاه هم از جنگ ترکان او روز کین به آوردگه بر بلرزد زمین گزیدی ز لشکر ده و دو هزار زره دار و بر گستوانور سوار بدین مایه مردم به روز نبرد ندانم که چون خیزد این کار کرد به جای جوانان شمشیرزن چهل سالگان خواستی ز انجمن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 850 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).