شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 854 از 993

متن اصلی

چنین گفت بهرام کین خود مباد که با شاه ایران کنم کینه یاد من ایدون به رزم آمدم با سپاه ز بغداد رفتم به فرمان شاه چو از لشکر ساوه شاه آگهی بیامد بدان بارگاه مهی مرا گفت رو راه ایشان بگیر بگرز و سنان و بشمشیر و تیر چو بشنید فغفور برگشت زود به پیش پدر شد بگفت آنچه بود شنید آن سخن شاه شد بدگمان فرستاده را جست هم در زمان یکی گفت خراد برزین گریخت همی ز آمدن خون ز مژگان بریخت چنین گفت پس با پسر ساوه شاه که این بدگمان مرد چون یافت راه شب تیره و لشکری بی شمار طلایه چراشد چنین سست وخوار وزان پس فرستاد مرد کهن به نزدیک بهرام چیره سخن بدو گفت رو پارسی را بگوی که ایدر بخیره مریز آب روی همانا که این مایه دانی درست کزین پادشاه تو مرگ توجست به جنگت فرستاد نزد کسی که همتا ندارد به گیتی بسی تو را گفت رو راه بر من بگیر شنیدی تو گفتار نادلپذیر اگر کوه نزد من آید به راه بپای اندر آرم بپیل و سپاه چو بشنید بهرام گفتار اوی بخندید زان تیز بازار اوی چنین داد پاسخ که شاه جهان اگر مرگ من جوید اندر نهان چوخشنود باشد ز من شایدم اگر خاک بالا بپیمایدم فرستاده آمد بر ساوه شاه بگفت آنچ بشنید زان رزمخواه بدو گفت رو پارسی را بگوی که چندین چرا بایدت گفت وگوی چرا آمدستی بدین بارگاه ز ما آرزو هرچ باید بخواه فرستاده آمد ببهرام گفت که رازی که داری بر آر از نهفت که این شهریاریست نیک اختری بجوید همی چون تو فرمانبری بدو گفت بهرام کو را بگوی که گر رزمجویی بهانه مجوی گر ای دون که ه با شهریار جهان همی آشتی جویی اندر نهان تو را اندرین مرز مهمان کنم به چیزی که گویی تو فرمان کنم ببخشم سپاه تو را سیم و زر کرا درخور آید کلاه و کمر سواری فرستیم نزدیک شاه بدان تابه راه آیدت نیم راه بسان همالان علف سازدت اگر دوستی شاه بنوازدت ور ای دون که ایدر به جنگ آمدی بدریا به جنگ نهنگ آمدی چنان بازگردی ز دشت هری که برتو بگریند هر مهتری ببرگشتنت پیش در چاه باد پست باد و بارانت همراه باد نیاوردت ایدر مگربخت بد همی خواست تا بر سرت بد رسد فرستاده برگشت و آمد چو باد پیام جهان جوی یک یک بداد چو بشنید پیغام او ساوه شاه برآشفت زان نامور رزمخواه ازان سرد گفتن دلش تنگ شد رخانش ز اندیشه بی رنگ شد فرستاده را گفت روباز گرد پیامی ببر نزد آن دیومرد بگویش که در جنگ تو نیست نام نه از کشتنت نیز یابیم کام چوشاه تو بر در مرا کهترند تو را کمترین چاکران مهترند گر ای دون که ه زنهار خواهی ز من سرت برگذارم ازین انجمن فراوان بیابی زمن خواسته شود لشکرت یکسر آراسته به گفتار بی سود و دیوانگی نجوید جهانجوی مرد انگی فرستادهٔ مرد گردنفراز بیامد به نزدیک بهرام باز بگفت آن گزاینده پیغام اوی همانا که بد زان سخن کام اوی چو بشنید با مرد گوینده گفت که پاسخ ز مهتر نباید نهفت بگویش که گرمن چنین کهترم نه ننگ آید از کهتری بر سرم شهنشاه و آن لشکر از ننگ تو بتندی نجوید همی جنگ تو من از خردگی را نده ام با سپاه که ویران کنم لشکر ساوه شاه ببرم سرت را برم نزد شاه نیرزد که برنیزه سازم به راه چومن زینهاری بود ننگ تو بدین خردگی کردم آهنگ تو

شرح و بازنویسی ساده

بخش 854 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).