شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 855 از 993

متن اصلی

نبینی مرا جز به روز نبرد درفشی پس پشت من لاژورد که دیدار آن اژدها مرگ تست نیام سنانم سرو ترگ تست چو بشنید گفتارهای درشت فرستاده ساوه بنمود پشت بیامد بگفت آنچ دید و شنید سرشاه ترکان ز کین بردمید بفرمود تا کوس بیرون برند سرافراز پیلان به هامون برند سیه شد همه کشور از گرد سم برآمد خروشیدن گاودم چو بشنید بهرام کآمد سپاه در و دشت شد سرخ و زرد و سیاه سپه رابفرمود تا برنشست بیامد زره دار و گرزی بدست پس پشت بد شارستان هری به پیش اندرون تیغ زن لشکری بیار است با میمنه میسره سپاهی همه کینه کش یکسره تو گفتی جهان یکسر از آهنست ستاره ز نوک سنان روشنست نگه کرد زان رزمگاه ساوه شاه به آرایش و ساز آن رزمگان هری از پس پشت بهرام بود همه جای خود تنگ و ناکام بود چنین گفت پس باسواران خویش جهاندیده و غمگساران خویش که آمد فریبنده ای نزد من ازان پارسی مهتر انجمن همی بود تا آن سپه شارستان گرفتند و شد جای من خارستان بدان جای تنگی صفی برکشید هوا نیلگون شد زمین ناپدید سپه بود بر میمنه چل هزار که تنگ آمدش جای خنجرگزار همان چل هزار از دلیران مرد پس پشت لشکرش بر پای کرد ز لشکر بسی نیز بیکار بود بدان تنگی اندر گرفتار بود چو دیوار پیلان به پیش سپاه فراز آوریدند و بستند راه پس اندر غمی شد دل ساوه شاه که تنگ آمدش جایگاه سپاه توگفتی بگرید همی بخت اوی که بیکار خواهد بدن تخت اوی دگر باره گردی زبان آوری فریبنده مردی ز دشت هری فرستاد نزدیک بهرام وگفت که بخت سپهری تو رانیست جفت همی بشنوی چندپند و سخن خرد یار کن چشم دل بازکن دو تن یافتستی که اندر جهان چوایشان نبود از نژاد مهان چو خورشید برآسمان روشنند زمردی همه ساله در جوشنند یکی من که شاهم جهان را بداد دگر نیز فرزند فرخ نژاد سپاهم فزونتر ز برگ درخت اگربشمرد مردم نیکبخت گراز پیل ولشکر بگیرم شمار بخندی ز باران ابر بهار سلیحست و خرگاه و پرده سرای فزون زانک اندیشه آرد بجای ز اسبان و مردان بیابان وکوه اگر بشمرد نیز گردد ستوه همه شهر یاران مرا کهترند اگر کهتری را خود اندر خورند اگر گرددی آب دریا روان وگر کوه را پای باشد دوان نبردارد از جای گنج مرا سلیح مرا ساز رنج مرا جز از پارسی مهترت در جهان مرا شاه خوانند فرخ مهان تو راهم زمانه بدست منست به پیش روان من این روشنست اگر من ز جای اندر آرم سپاه ببندند بر مور و بر پشه راه همان پیل بر گستوانور هزار که بگریزد از بوی ایشان سوار به ایران زمین هرک پیش آیدم ازان آمدن رنج نفزایدم از ایدر مرا تا در طیسفون سپاهست مانا که باشد فزون تو را ای بد اختر که بفریفتست فریبندهٔ تو مگر شیفتست تو را بر تن خویشتن مهرنیست و گرهست مهرتو را چهر نیست که نشناسدی چشم اونیک وبد گزاف از خرد یافته کی سزد بپرهیز زین جنگ و پیش من آی نمانم که مانی زمانی بپای تو را کدخدایی و دختر دهم همان ارجمندی و اختر دهم بیابی به نزدیک من مهتری شوی بی نیازی از بد کهتری چوکشته شود شاه ایران به جنگ تو را آید آن تاج و تختش بچنگ وزان جایگه من شوم سوی روم تو رامانم این لشکر و گنج و بوم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 855 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).