شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 856 از 993

متن اصلی

ازان گفتم این کم پسند آمدی بدین کارها فرمند آمدی سپه تاختن دانی وکیمیا سپهبد بدستت پدر گر نیا زما این نه گفتار آرایشست مرا بر تو بر جای بخشایشست بدین روز با خوارمایه سپاه برابر یکی ساختی رزمگاه نیابی جز این نیز پیغام من اگر سربپیچانی از کام من فرستاده گفت و سپهبد شنید بپاسخ سخن تیره آمد پدید چنین داد پاسخ که ای بدنشان میان بزرگان و گردنکشان جهاندار بی سود و بسیارگوی نماندش نزد کسی آبروی به پیشین سخن و آنچ گفتی ز پس به گفتار دیدم تو را دسترس کسی را که آید زمانه به سر ز مردم به گفتار جوید هنر شنیدم سخنهای ناسودمند دلی گشته ترسان زبیم گزند یکی آنک گفتی کشم شاه را سپارم بتو لشکر و گاه را یکی داستان زد برین مرد مه که درویش راچون برانی زده نگوید که جز مهتر ده بدم همه بنده بودند و من مه بدم بدین کار ما بر نیاید دو روز که بفروزد از چرخ گیتی فروز که بر نیزه ها برسرت خون فشان فرستم بر شاه گردنکشان دگر آنک گفتی تو از دخترت هم از گنج وز لشکر و کشورت مرا از تو آنگاه بودی سپاس تو را خواندمی شاه و نیکی شناس که دختر به من دادیی آن زمان که از تخت ایران نبردی گمان فرستادیی گنج آراسته به نزدیک من دختر و خواسته چو من دوست بودی به ایران تو را نه رزم آمدی با دلیران تو را کنون نیزهٔ من بگوشت رسید سرت را بخنجر بخواهم برید چو رفتی سر و تاج و گنجت مراست همان دختر و برده رنجت مراست دگر آنک گفتی فزون از شمار مرا تاج و تختست وپیل وسوار برین داستان زد یکی نامدار که پیچان شد اندر صف کارزار که چندان کند سگ بتیزی شتاب که از کام او دورتر باشد آب ببردند دیوان دلت را ز راه که نزدیک شاه آمدی رزمخواه بپیچی ز باد افره ایزدی هم از کرده و کارهای بدی دگر آنک گفتی مراکهترند بزرگان که با طوق و با افسرند همه شارستانهای گیتی مراست زمانه برین بر که گفتم گواست سوی شارستانها گشادست راه چه کهتر بدان مرز پوید چه شاه اگر توبکوبی در شارستان بشاهی نیابی مگر خارستان دگر آنک بخشیدنی خواستی زمردی مرا دوری آراستی چوبینی سنانم ببخشاییم همان زیردستی نفرماییم سپاه تو را کام و راه تو را همان زنده پیلان و گاه تو را چوصف برکشیدم ندارم بچیز نه اندیشم از لشکرت یک پشیز اگر شهریاری تو چندین دروغ بگویی نگیری بگیتی فروغ زمان داده ام شاه را تاسه روز که پیدا شود فرگیتی فروز بریده سرت را بدان بارگاه ببینند برنیزه درپیش شاه فرستاده آمد دو رخ چون زریر شده بارور بخت برناش پیر همی داد پیغام با ساوه شاه چو بشنید شد روی مهتر سیاه بدو گفت فغفور کین لابه چیست بران مایه لشکر بباید گریست بیامد به دهلیز پرده سرای بفرمود تا سنج و هندی درای بیارند با زنده پیلان و کوس کنند آسمان را برنگ آبنوس چو این نامور جنگ را کرد ساز پراندیشه شد شاه گردن فراز بفرزند گفت ای گزین سپاه مکن جنگ تا بامداد پگاه شدند از دو رویه سپه باز جای طلایه بیامد ز پرده سرای بر افراختند آتش از هر دو روی جهان شد ز لشکر پر از گفت وگوی چو بهرام در خیمه تنها بماند فرستاد و ایرانیان را بخواند همی رای زد جنگ را با سپاه برینگونه تا گشت گیتی سیاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 856 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).