شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 857 از 993

متن اصلی

بخفتند ترکان و پر مایگان جهان شد جهانجویی را رایگان چو بهرام جنگی بخیمه بخفت همه شب دلش بود با جنگ جفت چنان دید درخواب بهرام شیر که ترکان شدندی به جنگ ش دلیر سپاهش سراسر شکسته شدی برو راه بی راه و بسته شدی همی خواسته از یلان زینهار پیاده بماندی نبودیش یار غمی شد چو از خواب بیدار شد سر پر هنر پر ز تیمار شد شب تیره با درد و غم بود جفت بپوشید آن خواب و با کس نگفت همانگاه خراد برزین ز راه بیامد که بگریخت از ساوه شاه همی گفت ازان چاره اندر گریز ازان لشکر گشن وآن رستخیز که کس درجهان زان فزونتر سپاه نبیند که هستند با ساوه شاه ببهرام گفت ازچه سخت ایمنی نگه کن بدین دام آهرمنی مده جان ایرانیان را بباد نگه کن بدین نامداران بداد زمردی ببخشای برجان خویش که هرگز نیامد چنین کارپیش بدو گفت بهرام کز شهر تو زگیتی نیامد جزین بهر تو که ماهی فروشند یکسر همه بتموز تا روزگار دمه تو راپیشه دامست بر آبگیر نه مردی بگوپال و شمشیر و تیر چو خور برزند سر ز کوه سیاه نمایم تو را جنگ با ساوه شاه چو بر زد سراز چشمه شیر شید جهان گشت چون روی رومی سپید بزد نای رویین و برشد خروش زمین آمد از نعل اسبان بجوش سپه را بیاراست و خود برنشست یکی گرز پرخاش دیده بدست شمردند بر میمنه سه هزار زره دار و کارآزموده سوار فرستاده بر میسره همچنین سواران جنگی و مردان کین بیک دست بر بود آذر گشسب پرستنده فرخ ایزد گشسب بدست چپش بود پیدا گشسب که بگذاشتی آب دریا براسب پس پشت ایشان یلان سینه بود که با جوشن و گرز دیرینه بود به پیش اندرون بود همدان گشسب که درنی زدی آتش از سم اسب ابا هر یکی سه هزار از یلان سواران جنگی و جنگ آوران خروشی برآمد ز پیش سپاه که ای گرزداران زرین کلاه ز لشکر کسی کو گریزد ز جنگ اگر شیر پیش آیدش گر پلنگ به یزدان که از تن ببرم سرش به آتش بسوزم تن و پیکرش ز دو سوی لشکرش دو راه بود که بگریختن راه کوتاه بود برآورد ده رش بگل هر دو راه همی بود خود در میان سپاه دبیر بزرگ جهاندار شاه بیامد بر پهلوان سپاه بدو گفت کاین را خود اندازه نیست گزاف زبان تو را تازه نیست زلشکر نگه کن برین رزمگاه چو موی سپیدیم و گاو سیاه بدین جنگ تنگی به ایران شود برو بوم ما پاک ویران شود نه خاکست پیدا نه دریا نه کوه ز بس تیغ داران توران گروه یکی بر خروشید بهرام سخت ورا گفت کای بد دل شوربخت تو را از دواتست و قرطاس بر ز لشکر که گفتت که مردم شمر بیامد بخراد بر زین بگفت که بهرام را نیست جز دیو جفت دبیران بجستند راه گریز بدان تا نبیند کسی رستخیز ز بیم شهنشاه و بهرام شیر تلی برگزیدند هر دو دبیر یکی تند بالا بد از رزم دور بیکسو ز راه سواران تور برفتند هر دو بران برز راه که شاییست کردن بلشکر نگاه نهادند برترگ بهرام چشم که تاچون کند جنگ هنگام خشم چو بهرام جنگی سپه راست کرد خروشان بیامد ز جای نبرد بغلتید درپیش یزدان بخاک همی گفت کای داور داد و پاک گرین جنگ بیداد بینی همی زمن ساوه را برگزینی همی دلم را برزم اندر آرام ده به ایرانیان بر ورا کام ده اگر من ز بهر تو کوشم همی به رزم اندرون سر فروشم همی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 857 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).