شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 858 از 993

متن اصلی

مرا و سپاه مرا شاد کن وزین جنگ ما گیتی آباد کن خروشان ازان جایگه برنشست یکی گرزهٔ گاو پیکر بدست چنین گفت پس با سپه ساوه شاه که از جادوی اندر آرید راه بدان تا دل و چشم ایرانیان بپیچد نیاید شما را زیان همه جاودان جادوی ساختند همی در هوا آتش انداختند برآمد یکی باد و ابری سیاه همی تیر بارید ازو بر سپاه خروشید بهرام کای مهتران بزرگان ایران و کنداوران بدین جادویها مدارید چشم به جنگ اندر آیید یکسر بخشم که آن سر به سر تنبل وجادویست ز چاره برایشان بباید گریست خروشی برآمد ز ایرانیان ببستند خون ریختن را میان نگه کرد زان رزمگه ساوه شاه که آن جادویی را ندادند راه بیاورد لشکر سوی میسره چو گرگ اندر آمد به پیش بره چویک روی لشکر به هم برشکست سوی قلب بهرام یازید دست نگه کرد بهرام زان قلب گاه گریزان سپه دید پیش سپاه بیامد به نیزه سه تن را ز زین نگون سار کرد و بزد بر زمین همی گفت زین سان بود کارزار همین بود رسم و همین بود کار ندارید شرم از خدای جهان نه از نامداران فرخ مهان و زان پس بیامد سوی میمنه چو شیر ژیان کو شود گرسنه چنان لشکری رابه هم بردرید درفش سپه دار شد ناپدید و زان جایگه شد سوی قلب گاه بران سو که سالار بد با سپاه بدو گفت برگشت باد این سخن گر ای دون که این رزم گردد کهن پراکنده گردد به جنگ این سپاه نگه کن کنون تا کدامست راه برفتند وجستند راهی نبود کزان راه شایست بالا نمود چنین گفت با لشکر آرای خویش که دیوار ما آهنینست پیش هر آنکس که او رخنه داند زدن ز دیوار بیرون تواند شدن شود ایمن و جان به ایران برد به نزدیک شاه دلیران برد همه دل به خون ریختن برنهید سپر بر سر آرید و خنجر دهید ز یزدان نباشد کسی ناامید و گر تیره بینند روز سپید چنین گفت با مهتران ساوه شاه که پیلان بیارید پیش سپاه به انبوه لشکر به جنگ آورید بدیشان جهان تا رو تنگ آورید چو از دور بهرام پیلان بدید غمی گشت و تیغ از میان برکشید از آن پس چنین گفت با مهتران که ای نام داران و جنگ آوران کمانهای چاچی بزه برنهید همه یکسره ترگ برسرنهید به جان و سر شهریار جهان گزین بزرگان و تاج مهان که هرکس که بااو کمانست و تیر کمان را بزه برنهد ناگزیر خدنگی که پیکانش یازد به خون سه چوبه به خرطوم پیل اندرون نشانید و پس گرزها برکشید به جنگ اندر آیید و دشمن کشید سپهبد کمان را بزه برنهاد یکی خود پولاد بر سر نهاد به پیل اندرون تیر باران گرفت کمان را چو ابر بهاران گرفت پس پشت او اندر آمد سپاه ستاره شد از پر و پیکان سیاه بخستند خرطوم پیلان به تیر ز خون شد در و دشت چون آب گیر از آن خستگی پشت برگاشتند بدو دشت پیکار بگذاشتند چو پیل آن چنان زخم پیکان بدید همه لشکر خویش را بسپرید سپه بر هم افتاد و چندی بمرد همان بخت بد کام کاری ببرد سپاه اندر آمد پس پشت پیل زمین شد بکردار دریای نیل تلی بود خرم بدان جایگاه پس پشت آن رنج دیده سپاه یکی تخت زرین نهاده بروی نشسته برو ساوهٔ رزم جوی سپه دید چون کوه آهن روان همه سر پر از گرد و تیره روان پس پشت آن زنده پیلان مست همی کوفتند آن سپه را بدست پر از آب شد دیدهٔ ساوه شاه بدان تا چرا شد هزیمت سپاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 858 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).