شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 859 از 993

متن اصلی

نشست از بر تازی اسب سمند همی تاخت ترسان ز بیم گزند بر ساوه بهرام چون پیل مست کمندی به بازو کمانی بدست به لشکر چنین گفت کای سرکشان زبخت بد آمد بر ایشان نشان نه هنگام رازست و روز سخن بتازید با تیغ های کهن بر ایشان یکی تیر باران کنید بکوشید وکار سواران کنید بران تل بر آمد کجا ساوه شاه همی بود بر تخت زر با کلاه و را دید برتازیی چون هزبر همی تاخت در دشت برسان ابر خدنگی گزین کرد پیکان چو آب نهاده برو چار پر عقاب بمالید چاچی کمان را بدست به چرم گوزن اندر آورد شست چو چپ راست کرد و خم آورد راست خروش از خم چرخ چاچی بخاست چو آورد یال یلی رابه گوش ز شاخ گوزنان برآمد خروش چو بگذشت پیکان از انگشت اوی گذر کرد از مهرهٔ پشت اوی سر ساوه آمد بخاک اندرون بزیر اندرش خاک شد جوی خون شد آن نامور شاه و چندان سپاه همان تخت زرین و زرین کلاه چنینست کردار گردان سپهر نه نامهربانیش پیدا نه مهر نگر تا ننازی به تخت بلند چو ایمن شوی دورباش از گزند چو بهرام جنگی رسید اندروی کشیدش بر آن خاک تفته بروی برید آن سر شاه وارش ز تن نیامد کسی پیشش از انجمن چوترکان رسیدند نزدیک شاه فگنده تنی بود بی سر به راه همه برگرفتند یکسر خروش زمین پر خروش و هوا پر ز جوش پسر گفت کاین ایزدی کار بود که بهرام را بخت بیدار بود ز تنگی کجا راه بد بر سپاه فراوان بمردند زان تنگ راه بسی پیل بسپرد مردم به پای نشد زان سپه ده یکی باز جای چه زیر پی پیل گشته تباه چه سرها بریده به آوردگاه چو بگذشت زان روز بد به زمان ندیدند زنده یکی بد گمان مگرآنک بودند گشته اسیر روان ها به غم خسته و تن به تیر همه راه برگستوان بود و ترگ سران را ز ترگ آمده روز مرگ همان تیغ هندی و تیر و کمان به هرسوی افگنده بد بدگمان ز کشته چو دریای خون شد زمین به هرگوشه ای مانده اسبی به زین همی گشت بهرام گرد سپاه که تا کشته ز ایران که یابد به راه از آن پس بخراد برزین بگفت که یک روز با رنج ما باش جفت نگه کن کز ایرانیان کشته کیست کزان درد ما را بباید گریست به هرجای خراد برزین بگشت به هر پرده و خیمه ای برگذشت کم آمد زلشکر یکی نامور که بهرام بدنام آن پرهنر ز تخم سیاوش گوی مهتری سپهبد سواری دلاور سری همی رفت جوینده چون بیهشان مگر زو بیابد بجایی نشان تن خسته و کشته چندی کشید ز بهرام جایی نشانی ندید سپهدار زان کار شد دردمند همی گفت زار ای گو مستمند زمانی برآمد پدید آمد اوی در بسته را چون کلید آمد اوی ابا سرخ ترکی بد او گربه چشم تو گفتی دل آزرده دارد بخشم چو بهرام بهرام را دید گفت که هرگز مبادی تو با خاک جفت از آن پس بپرسیدش از ترک زشت که ای دوزخی روی دور از بهشت چه مردی و نام نژاد تو چیست که زاینده را برتو باید گریست چنین داد پاسخ که من جادوام ز مردی و از مردمی یک سوام هران کس که سالار باشد به جنگ به کارآیمش چون بود کارتنگ به شب چیزهایی نمایم بخواب که آهستگان را کنم پرشتاب تو را من نمودم شب آن خواب بد بدان گونه تا بر سرت بد رسد مرا چاره زان بیش بایست جست چو نیرنگ ها را نکردم درست به ما اختر بد چنین بازگشت همان رنج با باد انباز گشت اگر یابم از تو به جان زینهار یکی پر هنر یافتی دست وار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 859 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).