شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 860 از 993

متن اصلی

چو بشنید بهرام و اندیشه کرد دلش گشت پر درد و رخساره زرد زمانی همی گفت کین روز جنگ به کار آیدم چو شود کار تنگ زمانی همی گفت برساوه شاه چه سود آمد ازجادویی برسپاه همه نیکویها ز یزدان بود کسی را کجا بخت خندان بود بفرمود از تن بریدن سرش جدا کرد جان از تن بی برش چو او رابکشتند بر پای خاست چنین گفت کای داور داد وراست بزرگی و پیروزی و فرهی بلندی و نیروی شاهنشهی نژندی و هم شادمانی ز تست انوشه دلیری که راه توجست و زان پس بیامد دبیر بزرگ چنین گفت کای پهلوان سترگ فریدون یل چون تویک پهلوان ندید و نه کسری نوشین روان همت شیرمردی هم او رند و بند که هرگز به جان ت مبادا گزند همه شهر ایران به تو زنده اند همه پهلوانان تو را بنده اند بتو گشت بخت بزرگی بلند به تو زیردستان شوند ارجمند سپهبد تویی هم سپهبدنژاد خنک مام کو چون تو فرزند زاد که فرخ نژادی و فرخ سری ستون همه شهر و بوم و بری پراگنده گشتند ز آوردگاه بزرگان و هم پهلوان سپاه شب تیره چون زلف را تاب داد همان تاب او چشم را خواب داد پدید آمد آن پردهٔ آبنوس بر آسود گیتی ز آواز کوس همی گشت گردون شتاب آمدش شب تیره را دیریاب آمدش بر آمد یکی زرد کشتی ز آب بپالود رنج و بپالود خواب سپهبد بیامد فرستاد کس به نزدیک یاران فریادرس که تا هرک شد کشته از مهتران بزرگان ترکان و جنگ آوران سران شان ببرید یکسر ز تن کسی راکه بد مهتر انجمن درفشی درفشان پس هر سری که بودند از آن جنگیان افسری اسیران و سرها همه گرد کرد ببردند ز آوردگاه نبرد دبیر نویسنده را پیش خواند ز هر در فراوان سخن ها براند از آن لشکر نامور بی شمار از آن جنبش و گردش روزگار از آن چاره و جنگ واز هر دری کجا رفته بد با چنان لشکری و زان کوشش و جنگ ایرانیان که نگشاد روزی سواری میان چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه گزین کرد گوینده ای زان سپاه نخستین سر ساوه برنیزه کرد درفشی کجا داشتی در نبرد سران بزرگان توران زمین چنان هم درفش سواران چین بفرمود تا برستور نوند به زودی برشاه ایران برند اسیران و آن خواسته هرچ بود همی داشت اندر هری نابسود بدان تا چه فرمان دهد شهریار فرستاد با سر فراوان سوار همان تا بود نیز دستور شاه سوی جنگ پرموده بردن سپاه ستور نوند اندر آمد ز جای به پیش سواران یکی رهنمای وزان روی ترکان همه برهنه برفتند بی ساز واسب و بنه رسیدند یکسر به توران زمین سواران ترک و دلیران چین چ وآمد بپرموده زان آگهی بینداخت از سر کلاه مهی خروشی بر آمد ز ترکان به زار برآن مهتران تلخ شد روزگار همه سر پر از گرد و دیده پر آب کسی رانبد خورد و آرام و خواب ازآن پس گوان را بر خویش خواند به مژگان همی خون دل برفشاند بپرسید کز لشکر بی شمار که در رزم جستن نکردند کار چنین داد پاسخ و را رهنمون که ما داشتیم آن سپه را زبون چو بهرام جنگی بهنگام کار نبیند کس اندر جهان یک سوار ز رستم فزونست هنگام جنگ دلیران نگیرند پیشش درنگ نبد لشکرش را ز ما صد یکی نخست از دلیران ما کودکی جهان دار یزدان و را برکشید ازین بیش گویم نباید شنید چو پرموده بشنید گفتار اوی پر اندیشه گشتش دل از کار اوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 860 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).