شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 863 از 993

متن اصلی

بدو گفت شاه ای گراینده شیر به خون ریختن چند باشی دلیر زخون سران سیر شد روز جنگ بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ نخواهی شد از خون مردم تو سیر برآنم که هستی تو درنده شیر بریده سر ساوه شاه آنک مهر برو داشت تا بود گردان سپهر سپاهی بران گونه کردی تباه که بخشایش آورد خورشید و ماه ازان شاه جنگی منم یادگار مراهم چنان دان که کشتی بزار ز ما در همه مرگ را زاده ایم ار ای دون که ترکیم ار آزاده ایم گریزانم و تو پس اندر دمان نیابی مرا تا نیاید زمان اگر باز گردم سلیحی بچنگ مگر من شوم کشته گر تو به جنگ مکن تیز مغزی و آتش سری نه زین سان بود مهتر لشکری من ایدون شوم سوی خرگاه خویش یکی بازجویم سر راه خویش نویسم یک نامه زی شهریار مگر زو شوم ایمن از روزگار گر ای دون که اندر پذیرد مرا ازین ساختن پس گزیرد مرا من آن بارگه رایکی بنده ام دل از مهتری پاک برکنده ام ز سرکینه وجنگ را دورکن بخوبی منش بریکی سورکن چوبشنید بهرام زو بازگشت که برساز شاهی خوش آواز گشت چو از جنگ آن لشکر آسوده شد بلشکر گه شاه پرموده شد همی گشت بر گرد دشت نبرد سرسرکشان را زتن دورکرد چوبرهم نهاده بد انبوه گشت ببالا و پهنا یکی کوه گشت مرآن جای را نامداران یل همی هرکسی خواند بهرام تل سلیح سواران وچیزی که دید بجایی که بد سوی آن تل کشید یکی نامه بنوشت زی شهریار ز پر موده و لشکر بی شمار بگفت آنک ما را چه آمد بروی ز ترکان و آن شاه پرخاشجوی که از بیم تیغ او سوی چاره شد وزان جایگه شد خوار و آواره شد وزین روی خاقان در دز ببست بانبوه و اندیشه اندر نشست بگشتند گرد در دز بسی ندانست سامان جنگش کسی چنین گفت زان پس که سامان جنگ کنون نیست در کارکردن درنگ یلان سینه راگفت تا سه هزار ازان جنگیان برگزیند سوار چهار از یلان نیز آذرگشسب ازان جنگیان برنشاند بر اسب بفرمود تا هر که را یافتند بگردن زدن تیز بشتافتند مگر نامدار از دز آید برون چوبیند همه دشت را رود خون ببد بر در دز ازین سان سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز پیامی فرستاد پرموده را مر آن مهتر کشور و دوده را که ای مهتر و شاه ترکان چین زگیتی چرا کردی این دز گزین کجا آن جهان جستن ساوه شاه کجا آن همه گنج و آن دستگاه کجا آن همه پیل و برگستوان کجا آن بزرگان روشن روان کجا آن همه تنبل و جادوی که اکنون از ایشان تو بر یکسوی همی شهر ترکان تو را بس نبود چو باب تو اندر جهان کس نبود نشستی برین باره بر چون زنان پرازخون دل ودست بر سر زنان درباره بگشای و زنهار خواه برشاه کشور مرا یارخواه ز دز گنج دینار بیرون فرست بگیتی نخورد آنک برپای بست اگرگنج داری ز کشور بیار که دینار خوارست برشهریار بدرگاه شاهت میانجی منم که بر شهرایران گوانجی منم تو را بر همه مهتران مه کنم ازاندیشه ورای تو به کنم ور ای دون که رازیست نزدیک تو که روشن کند جان تاریک تو گشاده کن آن راز و با من بگوی چوکارت چنین گشت دوری مجوی وگر جنگ را یار داری کسی همان گنج و دینار داری بسی بزن کوس و این کینها بازخواه بود خواسته تنگ ناید سپاه چوآمد فرستاده داد این پیام چوبشنید زو مرد جوینده کام چنین داد پاسخ که او را بگوی که راز جهان تا توانی مجوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 863 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).