شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 864 از 993

متن اصلی

تو گستاخ گشتی بگیتی مگر که رنج نخستینت آمد ببر به پیروزی اندر تو کشی مکن اگر تو نوی هست گیتی کهن نداند کسی راز گردان سپهر نه هرگز نماید بما نیز چهر زمهتر نه خوبست کردن فسوس مرا هم سپه بود و هم پیل وکوس دروغ آزمایست چرخ بلند تودل را بگستاخی اندر مبند پدرم آن دلیر جهاندیده مرد که دیدی ورا روزگار نبرد زمین سم اسب ورا بنده بود برایش فلک نیز پوینده بود بجست آنک اورا نبایست جست بپیچید ز اندریشه نادرست هنر زیرافسوس پنهان شود همان دشمن از دوست خندان شود دگر آنک گفتی شمار سپهر فزونست از تابش هور ومهر ستوران و پیلان چوتخم گیا شد اندر دم پرهٔ آسیا بران کو چنین بود برگشت روز نمانی توهم شاد و گیتی فروز همی ترس ازین برگراینده دهر مگر زهر سازد بدین پای زهر کسی را که خون ریختن پیشه گشت دل دشمنان پر ز اندیشه گشت بریزند خونش بران هم نشان که او ریخت خون سر سرکشان گر از شهر ترکان برآری دمار همی کین بخواهند فرجام کار نیایم همان پیش تو ناگهان بترسم که برمن سرآید زمان یکی بنده ای من یکی شهریار بربنده من کی شوم زار وخوار به جنگ ت نیایم همان بی سپاه که دیوانه خواند مرا نیکخواه اگر خواهم از شاه تو زینهار چوتنگی بروی آیدم نیست عار وزان پس در گنج و دز مر تو راست بدین نامور بوم کامت رواست فرستاده آمد بگفت این پیام زپیغام بهرام شد شادکام نبشتند پس نامه سودمند به نزدیک پیروز شاه بلند که خاقان چین زینهاری شدست ز جنگ درازم حصاری شدست یکی مهر و منشور باید همی بدین مژده بر سور باید همی که خاقان زما زینهاری شود ازان برتری سوی خواری شود چونامه بیامد به نزدیک شاه بابر اندر آورد فرخ کلاه فرستاد و ایرانیان رابخواند برنامور تخت شاهی نشاند بفرمود تا نامه برخواندند بخواننده بر گوهر افشاندند به آزادگان گفت یزدان سپاس نیاش کنم من بپیشش سه پاس که خاقان چین کهتر ما بود سپهر بلند افسر ما بود همی سر به چرخ فلک بر فراخت همی خویشتن شاه گیتی شناخت کنون پیش برترمنش بنده ای سپهبد سری گرد و جوینده ای چنان شد که بر ما کند آفرین سپهدار سالار ترکان چین سپاس از خداوند خورشید وماه کجا داد بر بهتری دستگاه بدرویش بخشیم گنج کهن چو پیدا شود راستی زین سخن شما هم به یزدان نیایش کنید همه نیکویی در فزایش کنید فرستادهٔ پهلوان را بخواند بچربی سخنها فراوان براند کمر خواست پرگوهر شاهوار یکی باره و جامه زرنگار ستامی بران بارگی پر ز زر به مهر مهره ای بر نشانده گهر فرستاده را نیز دینار داد یکی بدره و چیز بسیار داد چو خلعت بدان مرد دانا سپرد ورا مهتر پهلوانان شمرد بفرمود پس تا بیامد دبیر نبشتند زو نامه ای بر حریر که پرموده خاقان چویار منست بهرمزد در زینهار منست برین مهر و منشور یزدان گواست که ما بندگانیم و او پادشاست جهانجوی را نیز پاسخ نبشت پر از آرزو نامه ای چون بهشت بدو گفت پرموده را با سپاه گسی کن بخوبی بدین بارگاه غنیمت که ازلشکرش یافتی بدان بندگی تیز بشتافتی بدرگه فرست آنچ اندر خورست تو را کردگار جهان یاورست نگه کن بجایی که دشمن بود وگر دشمنی را نشیمن بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 864 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).