شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 866 از 993

متن اصلی

چرا من بتو دل بیاراستم ز گیتی تو را نیکویی خواستم ز تو نامه کردم بشاه جهان همی زشت تو داشتم در نهان بدو گفت خاقان که آن بد گذشت گذشته سخنها همه باد گشت ولیکن چو در جنگ خواری بود گه آشتی بردباری بود تو راخشم با آشتی گر یکیست خرد بی گمان نزد تواندکیست چو سالار راه خداوند خویش بگیرد نیفتد بهرکار پیش همان راه یزدان بباید سپرد ز دل تیرگیها بباید سترد سخن گر نیفزایی اکنون رواست که آن بد که شد گشت با باد راست زخاقان چوبشنید بهرام گفت که پنداشتم کین بماند نهفت کنون زان گنه گر بیاید زیان نپوشم برو چادر پرنیان چوآنجارسی هرچ باید بگوی نه زان مر مراکم شود آب روی بدو گفت خاقان که هرشهریار که ازنیک وبد برنگیرد شمار ببد کردن بنده خامش بود برمن چنان دان که بیهش بود چواز دور بیند ورا بدسگال وگر نیک خواهی بود گر همال تو را ناسزا خواند وسرسبک ورا شاه ایران ومغزی تنگ بجوشید بهرام وشد زردروی نگه کرد خراد برزین بروی بترسید زان تیزخونخوار مرد که اورا زباد اندرآرد بگرد ببهرام گفت ای سزاوار گاه بخور خشم وسر بازگردان ز راه که خاقان همی راست گوید سخن توبنیوش واندیشه بدمکن سخن گر نرفتی بدین گونه سرد تو را نیستی دل پرآزار و درد بدو گفت کین بدرگ بی هنر بجوید همی خاک وخون پدر بدو گفت خاقان که این بد مکن بتیزی بزرگی بگردد کهن بگیتی هرآنکس که او چون تو بود سرش پر ز گرد ودلش پر ز دود همه بد سگالید وباکس نساخت بکژی ونابخردی سر فراخت همی ازشهنشاه ترسانییم سزا زو بود رنج وآسانییم زگردنکشان اوهمال منست نه چون بنده اوبدسگال منست هشیوار وآهسته و با نژاد بسی نامبردار دارد بیاد به جان و سرشاه ایران سپاه کز ایدر کنون بازگردی به راه بپاسخ نیفزایی وبدخوی نگویی سخن نیز تا نشنوی چوبشنید بهرام زوگشت باز بلشکر گه آمد گورزمساز چو خراد برزین وآن بخردان دبیر بزرگ ودگر موبدان نبشتند نامه بشاه جهان سخن هرچ بد آشکار ونهان سپهدار با موبد موبدان بخشم آن زمان گفت کای بخردان هم اکنون از ایدر بدز درشوید بکوشید و با باد همبر شوید بدز بر ببیند تا خواسته چه مایه بود گنج آراسته دبیران برفتند دل پرهراس ز شبگیر تاشب گذشته سه پاس سیه شد بسی یازگار از شمار نبشته نشد هم بفرجام کار بدز بر نبد راه زان خواسته گذشته بدو سال و ناکاسته ز هنگام ارجاسب و افراسیاب ز دینار و گوهر که خیزد ز آب همان نیز چیزی که کانی بود کجا رستنش آسمانی بود همه گنجها اندر آورده بود کجا نام او در جهان برده بود زچیز سیاوش نخستین کمر بهرمهره ای در سه یاره گهر همان گوشوارش که اندر جهان کسی را نبود ازکهان ومهان که کیخسرو آن رابه لهراسب داد که لهراسب زان پس بگشتاسب داد که ارجاسب آن را بدز درنهاد که هنگام آنکس ندارد بیاد شمارش ندانست کس در جهان ستاره شناسان و فرخ مهان نبشتند یک یک همه خواسته که بود اندر آن گنج آراسته فرستاد بهرام مردی دبیر سخن گوی و روشن دل و یادگیر بیامد همه خواسته گرد کرد که بد در دز وهم به دشت نبرد ابا خواسته بود دو گوشوار دو موزه درو بود گوهرنگار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 866 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).