شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 869 از 993

متن اصلی

چنین بد ز اندیشه شاه نیست جز ار ناسزا گفت بدخواه نیست که خلعت ازینسان فرستد بمن بدان تا ببینند هر انجمن جهاندار بر بندگان پادشاست اگر مر مرا خوار گیرد رواست گمانی نبردم که نزدیک شاه بداندیشگان تیز یابند راه ولیکن چوهرمز مرا خوار کرد به گفتار آهرمنان کارکرد زشاه جهان اینچنین کارکرد نزیبد به پیش خردمند مرد ازان پس که با خار مایه سپاه بتندی برفتم زدرگاه شاه همه دیده اند آنچ من کرده ام غم و رنج وسختی که من برده ام چوپاداش آن رنج خواری بود گر ازبخت ناسازگاری بود به یزدان بنالم ز گردان سپهر که از من چنین پاک بگسست مهر زدادار نیکی دهش یاد کرد بپوشید پس جامهٔ سرخ و زرد به پیش اندرون دوکدان سیاه نهاده هرآنچش فرستاد شاه بفرمود تا هرک بود ازمهان ازان نامداران شاه جهان زلشکر برفتند نزدیک اوی پراندیشه بد جان تاریک اوی چورفتند و دیدند پیر وجوان بران گونه آن پوشش پهلوان بماندند زان کار یکسر شگفت دل هرکس اندیشه ای برگرفت چنین گفت پس پهلوان با سپاه که خلعت بدین سان فرستاد شاه جهاندار شاهست وما بنده ایم دل و جان به مهر وی آگنده ایم چه بینید بینندگان اندرین چه گوییم با شهریار زمین بپاسخ گشادند یکسر زبان که ای نامور پرهنر پهلوان چو ارج تو اینست نزدیک شاه سگانند بر بارگاهش سپاه نگر تا چه گفت آن خردمند پیر به ری چون دلش تنگ شد ز اردشیر سری پر زکینه دلی پر زدرد زبان و روان پر زگفتار سرد بیامد دمان تا باصطخر پارس که اصطخر بد بر زمین فخر پارس که بیزارم از تخت وز تاج شاه چونیک وبد من ندارد نگاه بدو گفت بهرام کین خود مگوی که از شاه گیرد سپاه آبروی همه سر به سر بندگان وییم دهنده ست وخواهندگان وییم چنین یافت پاسخ ز ایرانیان که ماخود نبندیم زین پس میان به ایران کس اورا نخوانیم شاه نه بهرام را پهلوان سپاه بگفتند وز پیش بیرون شدند ز کاخ همایون به هامون شدند سپهبد سپه را همی داد پند همی داشت با پند لب را ببند چنین تا دوهفته برین برگذشت سپهبد ز ایوان بیامد به دشت یکی بیشه پیش آمدش پر درخت سزاوار میخوارهٔ نیکبخت یکی گور دید اندر آن مرغزار کزان خوبتر کس نبیند نگار پس اندر همی راند بهرام نرم برو بارگی را نکرد ایچ گرم بدان بیشه در جای نخچیرگاه به پیش اندر آمد یکی تنگ راه ز تنگی چو گور ژیان برگذشت بیابان پدید آمد و راغ ودشت گرازنده بهارم و تا زنده گور ز گرمای آن دشت تفسیده هور ازان دشت بهرام یل بنگرید یکی کاخ پرمایه آمد پدید بران کاخ بنهاد بهرام روی همان گور پیش اندرون راه جوی همی راند تا پیش آن کاخ اسب پس پشت او بود ایزد گشسب عنان تگاور بدو داد وگفت که با تو همیشه خرد باد جفت پیاده ز دهلیز کاخ اندرون همی رفت بهرام بی رهنمون زمانی بدر بود ایزد گشسب گرفته بدست آن گرانمایه اسب یلان سینه آمد پس او دوان براسب تگاور ببسته میان بدو گفت ایزد گشسب دلیر که ای پرهنر نامبرد ارشیر ببین تا کجا رفت سالار ما سپهبد یل نامبردار ما یلان سینه درکاخ بنهاد روی دلی پر ز اندیشه سالار جوی یکی طاق و ایوان فرخنده دید کزان سان به ایران نه دید وشنید نهاده بایوان او تخت زر نشانده بهر پایه ای درگهر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 869 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).