شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 870 از 993

متن اصلی

بران تخت فرشی ز دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر بوم نشسته برو بر زنی تاجدار ببالا چو سرو و برخ چون بهار بر تخت زرین یکی زیرگاه نشسته برو پهلوان سپاه فراوان پرستنده بر گرد تخت بتان پری روی بیدار بخت چو آن زن یلان سینه را دید گفت پرستنده ای راکه ای خوب جفت برو تیز و آن شیر دل را بگوی که ایدر تو را آمدن نیست روی همی باش نزدیک یاران خویش هم اکنون بیادت بهرام پیش بدین سان پیامش ز بهرام ده دلش را به برگشتن آرام ده همانگه پرستنده گان را به راه ز ایوان برافگند نزد سپاه که تا اسب گردان به آخر برند پرآگند زینها همه بشمرند درباغ بگشاد پالیزبان بفرمان آن تا زه رخ میزبان بیامد یکی مرد مهترپرست بباغ از پی و واژ و برسم بدست نهادند خوان گرد باغ اندرون خورش ساختند ازگمانی فزون چونان خورده شد اسب گردنگشان ببردند پویان بجای نشان بدان زن چوبرگشت بهرام گفت که با تاج تو مشتری باد جفت بدو گفت پیروزگر باش زن همیشه شکیبا دل ورای زن چوبهرام زان کاخ آمد برون تو گفتی ببارید از چشم خون منش را دگر کرد و پاسخ دگر توگفتی بپروین برآورد سر بیامد هم اندر پی نره گور سپهبد پس اندر همی راند بور چنین تا ازان بیشه آمد برون همی بود بهرام را رهنمون بشهر اندر آمد زنخچیرگاه ازان کار بگشاد لب برسپاه نگه کرد خراد برزین بدوی چنین گفت کای مهتر راست گوی بنخچیرگاه این شگفتی چه بود که آنکس ندید و نه هرگز شنود ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد دژم بود سر سوی ایوان نهاد دگر روز چون سیمگون گشت راغ پدید آمد آن زرد رخشان چراغ بگسترد فرشی ز دیبای چین تو گفتی مگر آسمان شد زمین همه کاخ کرسی زرین نهاد ز دیبای زربفت بالین نهاد نهادند زرین یکی زیرگاه نشسته برو پهلوان سپاه نشستی بیاراست شاهنشهی نهاده به سر بر کلاه مهی نگه کرد کارش دبیر بزرگ بدانست کو شد دلیر و سترگ چو نزدیک خراد برزین رسید بگفت آنچ دانست و دید و شنید چو خراد برزین شنید این سخن بدانست کان رنجها شد کهن چنین گفت پس با گرامی دبیر که کاری چنین بر دل آسان مگیر نباید گشاد اندرین کارلب بر شاه باید شدن تیره شب چوبهرام را دل پراز تاج گشت همان تخت زیراندرش عاج گشت زدند اندران کار هرگونه رای همه چاره از رفتن آمد بجای چورنگ گریز اندر آمیختند شب تیره از بلخ بگریختند سپهبد چو آگه شد ازکارشان ز روشن روانهای بیدارشان یلان سیه را گفت با صد سوار بتاز از پس این دو ناهوشیار بیامد از آنجا بکردار گرد ابا و دلیران روز نبرد همی راند تا در دبیر بزرگ رسید و برآشفت برسان گرگ ازو چیز بستد همه هرچ داشت ببند گرانش ز ره بازگشت به نزدیک بهرام بردش ز راه بدان تاکند بیگنه را تباه بدو گفت بهرام کای دیوساز چرارفتی از پیش من بی جواز چنین داد پاسخ که ای پهلوان مراکرد خراد برزین نوان همی گفت کایدر بدن روی نیست درنگ تو جز کام بدگوی نیست مرا و تو را بیم کشتن بود ز ایدر مگر بازگشتن بود چوبهرام را پهلوان سپاه ببردند آب اندران بارگاه بدو گفت بهرام شاید بدن بنیک وببد رای باید زدن زیانی که بودش همه باز داد هم از گنج خویشش بسی ساز داد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 870 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).