شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 873 از 993

متن اصلی

چه بینی چه گویی بدین کار ما بود گاه شاهی سزاوار ما چنین گفت پیداگشسب سوار که ای از یلان جهان یادگار یکی موبدی داستان زد برین که هرکس که دانا بد وپیش بین اگر پادشاهی کند یک زمان روانش بپرد سوی آسمان به ازبنده بندن بسال دراز به گنج جهاندار بردن نیاز چنین گفت پس با دبیر بزرگ که بگشای لب را تو ای پیرگرگ دبیر بزرگ آن زمان لب ببست بانبوه اندیشه اندر نشست ازان پس چنین گفت بهرام را که هرکس جویا بود کامرا چودرخور بجوید بیابد همان درازست ویازنده دست زمان زچیزی که بخشش کند دادگر چنان دان که کوشش بیاید ببر بهمدان گشسب آن زمان گفت باز که ای گشته اندر نشیب وفراز سخن هرچ گویی بروی کسان شود باد وکردار او نارسان بگو آنچ دانی به کار اندورن زنیک وبد روزگار اندرون چنین گفت همدان گشسب بلند که ای نزد پرمایگان ارجمند زناآمده بد بترسی همی زدیهیم شاهان چه پرسی همی بکن کار وکرده به یزدان سپار بخرما چه یازی چوترسی زخار تن آسان نگردد سرانجمن همه بیم جان باشد ورنج تن زگفتارشان خواهر پهلوان همی بود پیچان وتیره روان بران داوری هیچ نگشاد لب زبرگشتن هور تا نیم شب بدو گفت بهرام کای پاک تن چه بینی به گفتار این انجمن ورا گردیه هیچ پاسخ نداد نه از رای آن مهتران بود شاد چنین گفت اوبا دبیر بزرگ که ای مرد بدساز چون پیرگرگ گمانت چنینست کین تاج وتخت سپاه بزرگی و پیروزبخت ز گیتی کسی را نبد آرزوی ازان نامداران آزاده خوی مگر شاهی آسانتر از بندگیست بدین دانش تو بباید گریست بر آیین شاهان پیشین رویم سخن های آن برتو ران بشنویم چنین داد پاسخ مر او را دبیر که گر رای من نیستت جایگیر هم آن گوی وآن کن که رای آیدت بران رو که دل رهنمای آیدت همان خواهرش نیز بهرام را بگفت آن سواران خودکام را نه نیکوست این دانش ورای تو بکژی خرامد همی پای تو بسی بد که بیکار بدتخت شاه نکرد اندرو هیچ کهتر نگاه جهان را بمردی نگه داشتند یکی چشم برتخت نگماشتند هرآنکس که دانا بدو پاک مغز زهرگونه اندیشه ای راند نغز بداند که شاهی به ازبندگیست همان سرافرازی زافگندگیست نبودند یازان بتخت کیان همه بندگی را کمر برمیان ببستند و زیشان بهی خواستند همه دل بفرمانش آراستند نه بیگانه زیبای افسر بود سزای بزرگی بگوهر بود زکاوس شاه اندرآیم نخست کجا راه یزدان همی بازجست که برآسمان اختران بشمرد خم چرخ گردنده رابشکرد به خواری و زاری بساری فتاد از اندیشهٔ کژ وز بدنهاد چوگودرز وچون رستم پهلوان بکردند رنجه برین بر روان ازان پس کجا شد بهاماوران ببستند پایش ببند گران کس آهنگ این تخت شاهی نکرد جز از گرم و تیمار ایشان نخورد چوگفتند با رستم ایرانیان که هستی تو زیبای تخت کیان یکی بانگ برزد برآنکس که گفت که با دخمهٔ تنگ باشید جفت که باشاه باشد کجا پهلوان نشستند بیین وروشن روان مرا تخت زر باید و بسته شاه مباد این گمان ومباد این کلاه گزین کرد زایران ده ودوهزار جهانگیر وبرگستوانور سوار رهانید ازبند کاوس را همان گیو و گودرز وهم طوس را همان شاه پیروز چون کشته شد بایرانیان کار برگشته شد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 873 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).