شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 875 از 993

متن اصلی

تو گویی که گفتارش از دفترست بدانش ز جا ماسب نامی ترست چو بهرام را آن نیامد پسند همی بود ز آواز خواهر نژند دل تیره اندیشهٔ دیریاب همی تخت شاهی نمودش بخواب چنین گفت پس کین سرای سپنج نیابند جویندگان جز به رنج بفرمود تا خوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند برامشگری گفت کامروز رود بیارای با پهلوانی سرود نخوانیم جز نامهٔ هفتخوان برین می گساریم لختی بخوان که چون شد برویین دز اسفندیار چه بازی نمود اندران روزگار بخوردند بر یاد او چند می که آباد بادا برو بوم ری کزان بوم خیزد سپهبد چوتو فزون آفریناد ایزد چو تو پراگنده گشتند چون تیره شد سرمیگساران ز می خیره شد چو برزد سنان آفتاب بلند شب تیره گشت از درفشش نژند سپهدار بهرام گرد سترگ بفرمود تا شد دبیر بزرگ بخاقان یکی نامه ار تنگ وار نبشتند پربوی ورنگ ونگار بپوزش کنان گفت هستم بدرد دلی پرپشیمانی و باد سرد ازین پس من آن بوم و مرز تو را نگه دارم از بهر ارز تو را اگر بر جهان پاک مهتر شوم تو را همچو کهتر برادر شوم توباید که دل را بشویی زکین نداری جدا بوم ایران ز چین چوپردخته شد زین دگر ساز کرد درگنج گرد آمده باز کرد سپه را درم داد واسب ورهی نهانی همی جست جای مهی زلشکر یکی پهلوان برگزید که سالار بوم خراسان سزید پراندیشه از بلخ شد سوی ری بخرداد فرخنده درماه دی همی کرد اندیشه دربیش وکم بفرمود پس تا سرای درم بسازند وآرایشی نو کنند درم مهر برنام خسرو کنند ز بازارگان آنک بد پاک مغز سخنگوی و اندرخور کار نغز به مهر آن درمها ببدره درون بفرمود بردن سوی طیسفون بیارید پرمایه دیبای روم که پیکر بریشم بد و زرش بوم بخرید تا آن درم نزدشاه برند وکند مهر او را نگاه فرستاده ای خواند با شرم و هوش دلاور بسان خجسته سروش یکی نامه بنوشت با باد و دم سخن گتف هرگونه ازبیش و کم ز پرموده و لشکر ساوه شاه ز رزمی کجا کرده بد با سپاه وزان خلعتی کآمد او را ز شاه ز مقناع وز دوکدان سیاه چنین گفت زان پس که هرگز بخواب نبینم رخ شاه با جاه و آب هرآنگه که خسرو نشیند بتخت پسرت آن گرانمایهٔ نیکبخت بفرمان او کوه هامون کنم بیابان زدشمن چو جیحون کنم همی خواست تا بردرشهریار سرآرد مگر بی گنه روزگار همی یادکرد این به نامه درون فرستاده آمد سوی طیسفون ببازارگان گفت مهر درم چو هرمزد بیند بپیچد زغم چو خسرو نباشد ورا یاروپشت ببیند ز من روزگار درشت چو آزرمها بر زمین برزنم همی بیخ ساسان زبن برکنم نه آن تخمهٔ را کرد یزدان زمین گه آمد برخیزد آن آفرین بیامد فرستادهٔ نیک پی ببغداد با نامداران ری چونامه به نزدیک هرمز رسید رخش گشت زان نامه چون شنبلید پس آگاهی آمد ز مهر درم یکایک بران غم بیفزود غم بپیچید و شد بر پسر بدگمان بگفت این به آیین گشسب آن زمان که خسرو بمردی بجایی رسید که از ما همی سر بخواهد کشید درم را همی مهر سازد بنیز سبک داشتن بیشتر زین چه چیز به پاسخ چنین گفت آیین گشسب که بی تو مبیناد میدان و اسب بدو گفت هرمز که درناگهان مر این شوخ را گم کنم ازجهان نهانی یکی مرد راخواندند شب تیره با شاه بنشاندند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 875 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).