شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 876 از 993

متن اصلی

بدو گفت هرمزد فرمان گزین ز خسرو بپرداز روی زمین چنین داد پاسخ که ایدون کنم به افسون ز دل مهر بیرون کنم کنون زهر فرماید از گنج شاه چو او مست گردد شبان سیاه کنم زهر با می بجام اندرون ازان به کجا دست یازم به خون ازین ساختن حاجب آگاه شد برو خواب وآرام کوتاه شد بیامد دوان پیش خسرو بگفت همه رازها برگشاد ازنهفت چوبشنید خسروکه شاه جهان همی کشتن او سگالد نهان شب تیره از طیسفون درکشید توگفتی که گشت از جهان ناپدید نداد آن سر پر بها رایگان همی تاخت تا آذر ابادگان چو آگاهی آمد بهرمهتری که بد مرزبان و سرکشوری که خسرو بیازرد از شهریار برفتست با خوار مایه سوار بپرسش گرفتند گردنکشان بجایی که بود از گرامی نشان چو بادان پیروز و چون شیر زیل که با داد بودند و با زور پیل چو شیران و وستوی یزدان پرست ز عمان چو خنجست و چون پیل مست ز کرمان چو بیورد گرد و سوار ز شیران چون سام اسفندیار یکایک بخسرو نهادند روی سپاه و سپهبد همه شاهجوی همی گفت هرکس که ای پور شاه تو را زیبد این تاج و تخت وکلاه از ایران و از دشت نیزه وران ز خنجر گزاران و جنگی سران نگر تا نداری هراس از گزند بزی شاد و آرام و دل ارجمند زمانی بنخچیر تازیم اسب زمانی نوان پیش آذر کشسب برسم نیاکان نیایش کنیم روان را به یزدان نمایش کنیم گراز شهر ایران چو سیصد هزار گزند تو را بر نشیند سوار همه پیش تو تن بکشتن دهیم سپاسی بران کشتگان برنهیم بدیشان چنین گفت خسرو که من پرازبیمم از شاه و آن انجمن اگرپیش آذر گشسب این سران بیایند و سوگندهای گران خورند و مرا یکسر ایمن کنند که پیمان من زان سپس نشکنند بباشم بدین مرز با ایمنی نترسم ز پیکار آهرمنی یلان چون شنیدند گفتار اوی همه سوی آذر نهادند روی بخوردند سوگند زان سان که خواست که مهرتو با دیده داریم راست چوایمن شد از نامداران نهان ز هر سو برافگند کارآگهان بفرمان خسرو سواران دلیر بدرگاه رفتند برسان شیر که تا از گریزش چه گوید پدر مگر چارهٔ نو بسازد دگر چوبشنید هرمز که خسرو برفت هم اندر زمان کس فرستاد تفت چوگستهم و بندوی را کرد بند به زندان فرستاد ناسودمند کجا هردو خالان خسرو بدند بمردانگی در جهان نو بدند جزین هرک بودند خویشان اوی به زندان کشیدند با گفت وگوی به آیین گشسب آن زمان شاه گفت که از رای دوریم و با باد جفت چو او شد چه سازیم بهرام را چنان بندهٔ خرد و بدکام را شد آیین گشسب اندران چاره جوی که آن کار را چون دهد رنگ وبوی بدو گفت کای شاه گردن فراز سخنهای بهرام چون شد دراز همه خون من جوید اندر نهان نخستین زمن گشت خسته روان مرا نزد او پای کرده ببند فرستی مگر باشدت سودمند بدو گفت شاه این نه کارمنست که این رای بدگوهر آهرمنست سپاهی فرستم تو سالار باش برزم اندرون دست بردار باش نخستین فرستیش یک رهنمون بدان تا چه بینی به سرش اندرون اگر مهتری جوید و تاج و تخت بپیچد بفرجام ازو روی بخت وگر همچنین نیز کهتر بود بفرجامش آرام بهتر بود ز گیتی یکی بهره او را دهم کلاه یلانش به سر برنهم مرا یکسر از کارش آگاه کن درنگی مکن کارکوتاه کن همی ساخت آیین گشسب این سخن کجا شاه فرزانه افگند بن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 876 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).