شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 878 از 993

متن اصلی

چو نزدیک آن نامور شد ز راه کسی را ندید اندران بارگاه نشسته بخیمه درآیین گشسب نه کهتر نه یاور نه شمشیر واسب دلش پرز اندیشه شهریار نگر تا چه پیش آردش روزگار چو همسایه آمد بخیمه درون بدانست کو دست یازد به خون بشمشیرزد دست خونخوار مرد جهانجوی چندی برو لابه کرد بدو گفت کای مرد گم کرده راه نه من خواستم رفته جانت ز شاه چنین داد پاسخ که گرخواستی چه کردم که بدکردن آراستی بزد گردن مهتر نامدار سرآمد بدو بزم و هم کارزار زخیمه بیاورد بیرون سرش که آگه نبد زان سخن لشکرش مبادا که تنها بود نامجوی بویژه که دارد سوی جنگ روی چو از خون آن کشته بدنام شد همی تاخت تا پیش بهرام شد بدو گفت اینک سردشمنت کجا بد سگالیده بد برتنت که با لشکر آمد همی پیش تو نبد آگه از رای کم بیش تو بپرسید بهرام کین مرد کیست بدین سربگیتی که خواهد گریست بدو گفت آیین گشسب سوار که آمد به جنگ از در شهریار بدو گفت بهرام کین پارسا بدان رفته بود از در پادشا که با شاه ما را دهد آشتی بخواب اندرون سرش برداشتی تو باد افره یابی اکنون زمن که بر تو بگریند زار انجمن بفرمود داری زدن بر درش نظاره بران لشکر و کشورش نگون بخت را زنده بردار کرد دل مرد بدکار بیدار کرد سواران که آیین گشسب سوار بیاورده بود از در شهریار چوکار سپهبد بفرجام شد زلشکر بسی پیش بهرام شد بسی نیز نزدیک خسرو شدند بمردانگی در جهان نو شدند چنان شد که از بی شبانی رمه پراگنده گردد به روز دمه چوآگاهی آمد بر شهریار ز آیین گشسب آنک بد نامدار ز تنگی دربار دادن ببست ندیدش کسی نیز بامی بدست برآمد ز آرام وز خورد و خواب همی بود با دیدگان پر آب بدربر سخن رفت چندی ز شاه که پرده فروهشت از بارگاه یکی گفت بهرام شد جنگجوی بتخت بزرگی نهادست روی دگر گفت خسرو ز آزار شاه همی سوی ایران گذارد سپاه بماندند زان کار گردان شگفت همی هرکسی رای دیگر گرفت چو در طیسفون برشد این گفتگوی ازان پادشاهی بشد رنگ وبوی سربندگان پرشد از درد و کین گزیدند نفرینش بر آفرین سپاه اندکی بد بدرگاه بر جهان تنگ شد بر دل شاه بر ببند وی و گستهم شد آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی همه بستگان بند برداشتند یکی را بران کار بگماشتند کزان آگهی بازجوید که چیست ز جنگ آوران بر در شاه کیست ز کار زمانه چو آگه شدند ز فرمان بگشتند و بی ره شدند شکستند زندان و برشد خروش بران سان که هامون برآید بجوش بشهر اندرون هرک به دل شکری بماندند بیچاره زان داوری همی رفت گستهم و بندوی پیش زره دار با لشکر و ساز خویش یکایک ز دیده بشستند شرم سواران بدرگاه رفتند گرم ز بازار پیش سپاه آمدند دلاور بدرگاه شاه آمدند که گر گشت خواهید با مایکی مجویید آزرم شاه اندکی که هرمز بگشتست از رای وراه ازین پس مر اورا مخوانید شاه بباد افره او بیازید دست برو بر کنید آب ایران کبست شما را بویم اندرین پیشرو نشانیم برگاه اوشاه نو وگر هیچ پستی کنید اندرین شما را سپاریم ایران زمین یکی گوشه ای بس کنیم ازجهان بیک سو خرامیم باهمرهان بگفتار گستهم یکسر سپاه گرفتند نفرین برام شاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 878 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).