شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 88 از 993

متن اصلی

اگر شاه فرمان دهد بنده را که بگشایم از بند گوینده را قباد دلاور برآمد ز جای ز گفتار رستم دل و هوش و رای تهمتن همانگه زبان برگشاد پیام سپهدار ایران بداد سخن چون به گوش سپهبد رسید ز شادی دل اندر برش برطپید بیازید جامی لبالب نبید بیاد تهمتن به دم درکشید تهمتن همیدون یکی جام می بخورد آفرین کرد بر جان کی برآمد خروش از دل زیر و بم فراوان شده شادی اندوه کم شهنشه چنین گفت با پهلوان که خوابی بدیدم به روشن روان که از سوی ایران دو باز سپید یکی تاج رخشان به کردار شید خرامان و نازان شدندی برم نهادندی آن تاج را بر سرم چو بیدار گشتم شدم پرامید ازان تاج رخشان و باز سپید بیاراستم مجلسی شاهوار برین سان که بینی بدین مرغزار تهمتن مرا شد چو باز سپید ز تاج بزرگان رسیدم نوید تهمتن چو بشنید از خواب شاه ز باز و ز تاج فروزان چو ماه چنین گفت با شاه کنداوران نشانست خوابت ز پیغمبران کنون خیز تا سوی ایران شویم به یاری به نزد دلیران شویم قباد اندر آمد چو آتش ز جای ببور نبرد اندر آورد پای کمر برمیان بست رستم چو باد بیامد گرازان پس کیقباد شب و روز از تاختن نغنوید چنین تا به نزد طلایه رسید قلون دلاور شد آگه ز کار چو آتش بیامد سوی کارزار شهنشاه ایران چو زان گونه دید برابر همی خواست صف برکشید تهمتن بدو گفت کای شهریار ترا رزم جستن نیاید بکار من و رخش و کوپال و برگستوان همانا ندارند با من توان بگفت این و از جای برکرد رخش به زخمی سواری همی کرد پخش قلون دید دیوی بجسته ز بند به دست اندرون گرز و برزین کمند برو حمله آورد مانند باد بزد نیزه و بند جوشن گشاد تهمتن بزد دست و نیزه گرفت قلون از دلیریش مانده شگفت ستد نیزه از دست او نامدار بغرید چون تندر از کوهسار بزد نیزه و برگرفتش ز زین نهاد آن بن نیزه را بر زمین قلون گشت چون مرغ با بابزن بدیدند لشکر همه تن به تن هزیمت شد از وی سپاه قلون به یکبارگی بخت بد را زبون تهمتن گذشت از طلایه سوار بیامد شتابان سوی کوهسار کجا بد علفزار و آب روان فرود آمد آن جایگه پهلوان چنین تا شب تیره آمد فراز تهمتن همی کرد هرگونه ساز از آرایش جامهٔ پهلوی همان تاج و هم بارهٔ خسروی چو شب تیره شد پهلو پیش بین برآراست باشاه ایران زمین به نزدیک زال آوریدش به شب به آمد شدن هیچ نگشاد لب نشستند یک هفته با رای زن شدند اندران موبدان انجمن بهشتم بیاراست پس تخت عاج برآویختند از بر عاج تاج به شاهی نشست از برش کیقباد همان تاج گوهر به سر برنهاد همه نامداران شدند انجمن چو دستان و چون قارن رزم زن چو کشواد و خراد و برزین گو فشاندند گوهر بران تاج نو قباد از بزرگان سخن بشنوید پس افراسیاب و سپه را بدید دگر روز برداشت لشکر ز جای خروشیدن آمد ز پرده سرای بپوشید رستم سلیح نبرد چو پیل ژیان شد که برخاست گرد رده بر کشیدند ایرانیان ببستند خون ریختن را میان به یک دست مهراب کابل خدای دگر دست گژدهم جنگی به پای به قلب اندرون قارن رزم زن ابا گرد کشواد لشگر شکن پس پشت شان زال با کیقباد به یک دست آتش به یک دست باد به پیش اندرون کاویانی درفش جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 88 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).