شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 882 از 993

متن اصلی

چو آیینه گشسپ ویلان سینه نیز برفتند پرکینه و پرستیز سه ترک دلاور ز خاقانیان بران کین بهرام بسته میان پذیرفته هر سه که چون روی شاه ببینیم دور ازمیان سپاه اگربسته گرکشته اورابرت بیاریم و آسوده شد لشکرت زیک روی خسرو دگر پهلوان میان اندرون نهروان روان نظاره بران از دو رویه سپاه که تا پهلوان چون رود نزد شاه رسیدند بهرام و خسرو بهم گشاده یکی روی و دیگر دژم نشسته جهاندار بر خنگ عاج فریدون یل بود با فر وتاج زدیبای زربفت چینی قبای چو گردوی پیش اندرون رهنمای چو بندوی و گستهم بردست شاه چو خراد برزین زرین کلاه هه غرقه در آهن و سیم و زر نه یاقوت پیدانه زرین کمر چو بهرام روی شهنشاه دید شد از خشم رنگ رخش ناپدید ازان پس چنین گفت با سرکشان که این روسپی زادهٔ بدنشان زپستی و کندی بمردی رسید توانگر شد و رزمگه برکشید بیاموخت آیین شاهنشهان بزودی سرآرم بدو برجهان ببینید لشکرش راسر به سر که تا کیست زیشان یکی نامور سواری نبینم همی رزم جوی که بامن بروی اندر آرند روی ببیند کنون کار مردان مرد تگ اسپ وشمشیر وگرز نبرد همان زخم گوپال وباران تیر خروش یلان بر ده ودار وگیر ندارد به آوردگه پیل پای چومن با سپاه اندر آیم زجای ز آواز من کوه ریزان شود هژبر دلاور گریزان شود بخنجر بدریا بر افسون کنیم بیابان سراسر پرازخون کنیم بگفت و برانگیخت ابلق زجای توگفتی شد آن باره پران همای یکی تنگ آورد گاهی گرفت بدو مانده بد لشکر اندر شگفت ز آورد گه شد سوی نهروان همی بود بر پیش فرخ جوان تنی چند با او ز ایرانیان همه بسته برجنگ خسرو میان چنین گفت خسرو که ای سرکشان ز بهرام چوبین که دارد نشان بدو گفت گردوی کای شهریار نگه کن بران مرد ابلق سوار قبایش سپید و حمایل سیاه همی راند ابلق میان سپاه جهاندار چون دید بهرام را بدانستش آغاز و فرجام را چنین گفت کان دودگون دراز نشسته بران ابلق سرفراز بدو گفت گردوی که آری همان نبردست هرگز به نیکی گمان چنین گفت کز پهلو کوژپشت بپرسی سخن پاسخ آرد درشت همان خوک بینی و خوابیده چشم دل آگنده دارد تو گویی بخشم بدیده ندیدی مر او را بدست کجا در جهان دشمن ایزدست نبینم همی در سرش کهتری نیابد کس او را بفرمانبری ازان پس به بندوی و گستهم گفت که بگشایم این داستان از نهفت که گر خر نیاید به نزدیک بار توبار گران را بنزد خر آر چو بفریفت چوبینه را نره دیو کجا بیند او راه گیهان خدیو هرآن دل که از آز شد دردمند نیایدش کار بزرگان پسند جز از جنگ چو بینه را رای نیست به دل ش اندرون داد را جای نیست چوبر جنگ رفتن بسی شد سخن نگه کرد باید ز سر تا ببن که داندکه در جنگ پیروز کیست بدان سردگر لشکر افروز کیست برین گونه آراسته لشکری بپرخاش بهرام یل مهتری دژاگاه مردی چو دیو سترگ سپاهی بکردار درنده گرگ گر ای دون که باشیم همداستان نباشد مرا ننگ زین داستان بپرسش یکی پیش دستی کنم ازان به که در جنگ سستی کنم اگر زو بر اندازه یابم سخن نوآیین بدیهاش گردد کهن زگیتی یکی گوشه اورا دهم سپاسی ز دادن بدو برنهم همه آشتی گردد این جنگ ما برین رزمگه جستن آهنگ ما

شرح و بازنویسی ساده

بخش 882 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).