شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 883 از 993

متن اصلی

مرا ز آشتی سودمندی بود خرد بی گمان تاج بندی بود چو بازارگانی کند پادشا ازو شاد باشد دل پارسا بدو گفت گستهم کای شهریار انوشه بدی تا بود روزگار همی گوهر افشانی اندر سخن تو داناتری هرچ باید بکن تو پردادی و بنده بیدادگر توپرمغزی و او پر از باد سر چوبشنید خسرو بپیمود راه خرامان بیامد به پیش سپاه بپرسید بهرام یل را ز دور همی جست هنگامهٔ رزم سور ببهرام گفت ای سرافراز مرد چگونست کارت به دشت نبرد تودرگاه را همچو پیرایه ای همان تخت ودیهیم را مایه ای ستون سپاهی بهنگام رزم چوشمع درخشنده هنگام بزم جهانجوی گردی و یزدان پرست مداراد دارنده باز از تودست سگالیده ام روزگار تو را بخوبی بسیجیده کارتو را تو را با سپاه تو مهمان کنم زدیدار تو رامش جان کنم سپهدار ایرانت خوانم بداد کنم آفریننده را بر تو یاد سخنهاش بشنید بهرام گرد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد هم از پشت آن باره بردش نماز همی بود پیشش زمانی دراز چنین داد پاسخ مر ابلق سوار که من خرمم شاد وبه روزگار تو را روزگار بزرگی مباد نه بیداد دانی ز شاهی نه داد الان شاه چون شهریاری کند ورا مرد بدبخت یاری کند تو را روزگاری سگالیده ام بنوی کمندیت مالیده ام بزودی یکی دار سازم بلند دو دستت ببندم بخم کمند بیاویزمت زان سزاوار دار ببینی ز من تلخی روزگار چو خسرو ز بهرام پاسخ شنید برخساره شد چون گل شنبلید چنین داد پاسخ که ای ناسپاس نگوید چنین مرد یزدان شناس چو مهمان بخوان توآید ز دور تو دشنام سازی بهنگام سور نه آیین شاهان بود زین نشان نه آن سواران گردنکشان نه تازی چنین کرد ونه پارسی اگر بشمری سال صدبار سی ازین ننگ دارد خردمند مرد بگرد در ناسپاسی مگرد چو مهمانت آواز فرخ دهد برین گونه بر دیو پاسخ دهد بترسم که روز بد آیدت پیش که سرگشته بینمت بر رای خویش تو را چاره بر دست آن پادشاست که زندست جاوید وفرانرواست گنهکار یزدانی وناسپاس تن اندر نکوهش دل اندر هراس مرا چون الان شاه خوانی همی زگوهر بیک سوم دانی همی مگر ناسزایم بشاهنشهی نزیباست برمن کلاه مهی چون کسری نیا وچوهرمز پدر کرا دانی ازمن سزاوارتر ورا گفت بهرام کای بدنشان به گفتار و کردار چون بیهشان نخستین ز مهمان گشادی سخن سرشتت بدوداستانت کهن تو را با سخنهای شاهان چه کار نه فرزانه مردی نه جنگی سوار الان شاه بودی کنون کهتری هم ازبندهٔ بندگان کمتری گنه کارتر کس توی درجهان نه شاهی نه زیباسری ازمهان بشاهی مرا خواندند آفرین نمانم که پی برنهی برزمین دگرآنک گفتی که بداختری نزیبد تو را شاهی و مهتری ازان گفتم ای ناسزاوار شاه که هرگز مبادی تو درپیش گاه که ایرانیان بر تو بر دشمنند بکوشند و بیخت زبن برکنند بدرند بر تنت بر پوست ورگ سپارند پس استخوانت بسگ بدو گفت خسرو که ای بدکنش چراگتشه ای تند وبرتر منش که آهوست بر مرد گفتار زشت تو را اندر آغاز بود این سرشت ز مغز تو بگسست روشن خرد خنک نامور کو خرد پرودرد هرآن دیو کاید زمانش فراز زبانش به گفتار گردد دراز نخواهم که چون تو یکی پهلوان بتندی تبه گردد و ناتوان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 883 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).