شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 885 از 993

متن اصلی

که تو داغ بر چشم شاهان نهی کسی کو نهد نیز فرمان دهی ازان پس بیابی که شاهی مراست ز خورشید تا برج ماهی مراست بدو گفت خسرو که هرگز مباد که باشد بدرد پدر بنده شاد نوشته چنین بود وبود آنچ بود سخن بر سخن چند باید فزود تو شاهی همی سازی از خویشتن که گر مرگت آید نیابی کفن بدین اسپ و برگستوان کسان یکی خسروی برزو نارسان نه خان و نه مان و نه بوم ونژاد یکی شهریاری میان پر زباد بدین لشکر و چیز ونامی دروغ نگیری بر تخت شاهی فروغ زتو پیش بودند کنداوران جهانجوی و با گرزهای گران نجستند شاهی که کهتر بدند نه اندر خور تخت و افسر بدند همی هرزمان سرفرازی بخشم همی آب خشم اندرآری بچشم بجوشد همی برتنت بدگمان زمانه بخشم آردت هر زمان جهاندار شاهی ز داد آفرید دگر از هنر وز نژاد آفرید بدان کس دهد کو سزاوارتر خرددارتر هم بی آزارتر الان شاه ما را پدر کرده بود کجا برمن ازکارت آزرده بود کنون ایزدم داد شاهنشهی بزرگی و تخت و کلاه مهی پذیرفتم این از خدای جهان شناسنده آشکار ونهان بدستوری هرمز شهریار کجا داشت تاج پدر یادگار ازان نامور پر هنر بخردان بزرگان وکارآزموده ردان بدان دین که آورده بود از بهشت خردیافته پیرسر زردهشت که پیغمبر آمد بلهراسپ داد پذیرفت زان پس بگشتاسپ داد هرآنکس که ما را نمودست رنج دگر آنک ازو یافتستیم گنج همه یکسر اندر پناه منند اگر دشمن ار نیک خواه منند همه بر زن وزاده بر پادشا نخوانیم کس را مگر پارسا ز شهری که ویران شداندر جهان بجایی که درویش باشد نهان توانگر کمن مرد درویش را پراگنده و مردم خویش را همه خارستانها کنم چون بهشت پر از مردم و چارپایان وکشت بمانم یکی خوبی اندر جهان که نامم پس از مرگ نبود نهان بیاییم و دل را تو رازو کنیم بسنجیم ونیرو ببازو کنیم چو هرمز جهاندار وباداد بود زمین و زمانه بدو شاد بود پسر بی گمان از پدر تخت یافت کلاه و کمر یافت و هم بخت یافت تو ای پرگناه فریبنده مرد که جستی نخستین ز هرمز نبرد نبد هیچ بد جز بفرمان تو وگر تنبل و مکر ودستان تو گر ایزد بخواهد من از کین شاه کنم بر تو خورشید روشن سیاه کنون تاج را درخور کار کیست چو من ناسزایم سزاوار کیست بدو گفت بهرام کای مرد گرد سزا آن بود کز تو شاهی ببرد چو از دخت بابک بزاد اردشیر که اشکانیان را بدی دار وگیر نه چون اردشیر اردوان را بکشت بنیرو شد و تختش آمد بمشت کنون سال چون پانصد برگذشت سر تاج ساسانیان سرد گشت کنون تخت و دیهیم را روز ماست سرو کار با بخت پیروز ماست چو بینیم چهر تو وبخت تو سپاه وکلاه تو وتخت تو بیازم بدین کار ساسانیان چوآشفته شیری که گردد ژیان زدفتر همه نامشان بسترم سر تخت ساسانیان بسپرم بزرگی مر اشکانیان را سزاست اگر بشنود مرد داننده راست چنین پاسخ آورد خسرو بدوی که ای بیهده مرد پیکار جوی اگر پادشاهی زتخم کیان بخواهد شدن تو کیی درجهان همه رازیان از بنه خود کنید دو رویند وز مردمی برچیند نخست از ری آمد سپاه اندکی که شد با سپاه سکندر یکی میان را ببستند با رومیان گرفتند ناگاه تخت کیان ز ری بود ناپاکدل ماهیار کزو تیره شد تخم اسفندیار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 885 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).