شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 886 از 993

متن اصلی

ازان پس ببستند ایرانیان بکینه یکایک کمر بر میان نیامد جهان آفرین را پسند ازیشان به ایران رسید آن گزند کلاه کیی بر سر اردشیر نهاد آن زمان داور دستگیر بتاج کیان او سزاوار بود اگر چند بی گنج ودینار بود کنون نام آن نامداران گذشت سخن گفتن ماهمه بادگشت کنون مهتری را سزاوار کیست جهان را بنوی جهاندار کیست بدو گفت بهرام جنگی منم که بیخ کیان را زبن برکنم چنین گفت خسرو که آن داستان که داننده یادآرد ازباستان که هرگز بنادان وبی راه وخرد سلیح بزرگی نباید سپرد که چون بازخواهی نیاید بدست که دارنده زان چیزگشتست مست چه گفت آن خردمند شیرین سخن که گر بی بنانرا نشانی ببن بفرجام کارآیدت رنج ودرد بگرد درناسپاسان مگرد دلاور شدی تیز وبرترمنش ز بد گوهر آمد تو را بدکنش تو را کرد سالار گردنکشان شدی مهتر اندر زمین کشان بران تخت سیمین وآن مهرشاه سرت مست شد بازگشتی ز راه کنون نام چوبینه بهرام گشت همان تخت سیمین تو را دام گشت بران تخت برماه خواهی شدن سپهبد بدی شاه خواهی شدن سخن زین نشان مرد دانا نگفت برآنم که با دیو گشتی تو جفت بدو گفت بهرام کای بدکنش نزیبد همی بر تو جز سرزنش تو پیمان یزدان نداری نگاه همی ناسزا خوانی این پیشگاه نهی داغ بر چشم شاه جهان سخن زین نشان کی بود درنهان همه دوستان بر تو بر دشمنند به گفتار با تو به دل بامنند بدین کار خاقان مرا یاورست همان کاندر ایران وچین لشکرست بزرگی من از پارس آرم بری نمانم کزین پس بود نام کی برافرازم اندر جهان داد را کنم تازه آیین میلاد را من از تخمهٔ نامور آرشم چو جنگ آورم آتش سرکشم نبیره جهانجوی گرگین منم هم آن آتش تیز برزین منم به ایران بران رای بد ساوه شاه که نه تخت ماند نه مهر وکلاه کند با زمین راست آتشکده نه نوروز ماند نه جشن سده همه بنده بودند ایرانیان برین بوم تا من ببستم میان تو خودکامه را گر ندانی شمار بروچارصد بار بشمر هزار زپیلان جنگی هزار و دویست که گفتی که بر راه برجای نیست هزیمت گرفت آن سپاه بزرگ من از پس خروشان چودیو سترگ چنان دان که کس بی هنر درجهان بخیره نجوید نشست مهان همی بوی تاج آید ازمغفرم همی تخت عاج آید از خنجرم اگر با تو یک پشه کین آورد زتختت بروی زمین آورد بدو گفت خسرو که ای شوم پی چرا یاد گرگین نگیری بری که اندر جهان بود وتختش نبود بزرگی و اورنگ وبختش نبود ندانست کس نام او در جهان فرومایه بد درمیان مهان بیامد گرانمایه مهران ستاد بشاه زمانه نشان تو داد زخاک سیاهت چنان برکشید شد آن روز برچشم تو ناپدید تو را داد گنج وسلیح وسپاه درفش تهمتن درفشان چو ماه نبد خواست یزدان که ایران زمین بویرانی آرند ترکان چین تو بودی بدین جنگشان یارمند کلاهت برآمد بابر بلند چو دارنده چرخ گردان بخواست که آن پادشا را شود کار راست تو زان مایه مر خویشتن را نهی که هرگز ندیدی بهی و مهی گرین پادشاهی زتخم کیان بخواهد شدن تو چه بندی میان چواسکندری باید اندر جهان که تیره کند بخت شاهنشهان توبا چهرهٔ دیو و با رنگ وخاک مبادی بگیتی جزاندر مغاک زبی راهی وکارکرد تو بود که شد روز برشاه ایران کبود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 886 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).