متن اصلی
ازان پس ببستند ایرانیان
بکینه یکایک کمر بر میان
نیامد جهان آفرین را پسند
ازیشان به ایران رسید آن گزند
کلاه کیی بر سر اردشیر
نهاد آن زمان داور دستگیر
بتاج کیان او سزاوار بود
اگر چند بی گنج ودینار بود
کنون نام آن نامداران گذشت
سخن گفتن ماهمه بادگشت
کنون مهتری را سزاوار کیست
جهان را بنوی جهاندار کیست
بدو گفت بهرام جنگی منم
که بیخ کیان را زبن برکنم
چنین گفت خسرو که آن داستان
که داننده یادآرد ازباستان
که هرگز بنادان وبی راه وخرد
سلیح بزرگی نباید سپرد
که چون بازخواهی نیاید بدست
که دارنده زان چیزگشتست مست
چه گفت آن خردمند شیرین سخن
که گر بی بنانرا نشانی ببن
بفرجام کارآیدت رنج ودرد
بگرد درناسپاسان مگرد
دلاور شدی تیز وبرترمنش
ز بد گوهر آمد تو را بدکنش
تو را کرد سالار گردنکشان
شدی مهتر اندر زمین کشان
بران تخت سیمین وآن مهرشاه
سرت مست شد بازگشتی ز راه
کنون نام چوبینه بهرام گشت
همان تخت سیمین تو را دام گشت
بران تخت برماه خواهی شدن
سپهبد بدی شاه خواهی شدن
سخن زین نشان مرد دانا نگفت
برآنم که با دیو گشتی تو جفت
بدو گفت بهرام کای بدکنش
نزیبد همی بر تو جز سرزنش
تو پیمان یزدان نداری نگاه
همی ناسزا خوانی این پیشگاه
نهی داغ بر چشم شاه جهان
سخن زین نشان کی بود درنهان
همه دوستان بر تو بر دشمنند
به گفتار با تو به دل بامنند
بدین کار خاقان مرا یاورست
همان کاندر ایران وچین لشکرست
بزرگی من از پارس آرم بری
نمانم کزین پس بود نام کی
برافرازم اندر جهان داد را
کنم تازه آیین میلاد را
من از تخمهٔ نامور آرشم
چو جنگ آورم آتش سرکشم
نبیره جهانجوی گرگین منم
هم آن آتش تیز برزین منم
به ایران بران رای بد ساوه شاه
که نه تخت ماند نه مهر وکلاه
کند با زمین راست آتشکده
نه نوروز ماند نه جشن سده
همه بنده بودند ایرانیان
برین بوم تا من ببستم میان
تو خودکامه را گر ندانی شمار
بروچارصد بار بشمر هزار
زپیلان جنگی هزار و دویست
که گفتی که بر راه برجای نیست
هزیمت گرفت آن سپاه بزرگ
من از پس خروشان چودیو سترگ
چنان دان که کس بی هنر درجهان
بخیره نجوید نشست مهان
همی بوی تاج آید ازمغفرم
همی تخت عاج آید از خنجرم
اگر با تو یک پشه کین آورد
زتختت بروی زمین آورد
بدو گفت خسرو که ای شوم پی
چرا یاد گرگین نگیری بری
که اندر جهان بود وتختش نبود
بزرگی و اورنگ وبختش نبود
ندانست کس نام او در جهان
فرومایه بد درمیان مهان
بیامد گرانمایه مهران ستاد
بشاه زمانه نشان تو داد
زخاک سیاهت چنان برکشید
شد آن روز برچشم تو ناپدید
تو را داد گنج وسلیح وسپاه
درفش تهمتن درفشان چو ماه
نبد خواست یزدان که ایران زمین
بویرانی آرند ترکان چین
تو بودی بدین جنگشان یارمند
کلاهت برآمد بابر بلند
چو دارنده چرخ گردان بخواست
که آن پادشا را شود کار راست
تو زان مایه مر خویشتن را نهی
که هرگز ندیدی بهی و مهی
گرین پادشاهی زتخم کیان
بخواهد شدن تو چه بندی میان
چواسکندری باید اندر جهان
که تیره کند بخت شاهنشهان
توبا چهرهٔ دیو و با رنگ وخاک
مبادی بگیتی جزاندر مغاک
زبی راهی وکارکرد تو بود
که شد روز برشاه ایران کبود