شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 890 از 993

متن اصلی

سپهبد بپرسید زان سرکشان که آمد زخویشان شما را نشان فرستید هرکس که دارید خویش که باشند یکدل به گفتار وکیش گریشان بیایند وفرمان کنند به پیمان روان را گروگان کنند سپه ماند از بردع واردبیل از ارمنیه نیز بی مرد وخیل ازیشان برزم اندرون نیست باک چه مردان بردع چه یک مشت خاک شنیدند گردنکشان این سخن که بهرام جنگ آور افگند بن زلشکر گزیدند مردی دبیر سخن گوی و داننده ویادگیر بیامد گوی با دلی پر ز راز همی بود پویان شب دیریاز بگفت آنچ بشنید زان مهتران ازان نامداران وکنداوران از ایرانیان پاسخ ایدون شنید که تا رزم لشکر نیاید پدید یکی مازخسرو نگردیم باز بترسیم کین کارگردد دراز مباشید ایمن بران رزمگاه که خسرو شبیخون کند با سپاه چو پاسخ شنید آن فرستاده مرد سوی لشکر پهلوان شد چو گرد همه لشکرآتش برافروختند بهر جای شمعی همی سوختند ز لشکر گزین کرد بهرام شیر سپاهی جهانگیر وگرد دلیر چوکردند و با او دبیران شمار سپه بود شمشیر زن صد هزار ز خاقانیان آن سه ترک سترگ که بودند غرنده برسان گرگ به جنگ آوران گفت چون زخم کوس برآید بهنگام بانگ خروس شما بر خروشید و اندر دهید سران را ز خون بر سرافسر نهید بشد تیز لشکر بفرمان گو سه ترک سر افرازشان پیش رو برلشکر شهریار آمدند جفاپیشه و کینه دار آمدند خروش آمد از گرز و گوپال و تیغ از آهن زمین بود وز گرد میغ همی گفت هرکس که خسرو کجاست که امروز پیروزی روز ماست ببالا همی بود خسرو بدرد دودیده پر از خون و رخ لاژورد چنین تا سپیده برآمد ز کوه شد از زخم شمشیر و کشته ستوه چوشد دامن تیره شب تا پدید همه رزمگه کشته و خسته دید بگردنکشان گفت یاری کنید برین دشمنان کامگاری کنید که پیروزگر پشت و یارمنست همان زخم شمشیر کارمنست بیامد دمان تا بر آن سه ترک نه ترک دلاور سه پیل سترگ یکی تاخت تا نزد خسرو رسید پرنداوری از میان برکشید همی خواست زد بر سر شهریار سپر بر سرآورد شاه سوار بزیر سپر تیغ زهر آبگون بزد تیغ و انداختش سرنگون خروشید کای نامداران جنگ زمانی دگر کرد باید درنگ سپاهش همه پشت برگاشتند جهانجوی را خوار بگذاشتند به بندوی و گستهم گفت آن زمان که اکنون شدم زین سخن بدگمان رسیده مرا هیچ فرزند نیست همان از در تاج پیوند نیست اگر من شوم کشته در کارزار جهان را نماند یکی شهریار بدو گفت بندوی کای سرفراز بدین روز هرگز مبادت نیاز سپه رفت اکنون تو ایدر مه ایست که کس در زمانه تو را یار نیست بزنگوی گفت آن زمان شهریار کز ایدر برو تازیان تاتخوار ازین ماندگان بر سواری هزار بران رزمگاه آنچ یا بی بیار سراپرده دیبه وگنج وتاج همان بدره وبرده وتخت عاج بزرگان بنه برنهادند وگنج فراوان ببردن کشیدند رنج هم آنگه یکی اژدهافش درفش پدید آمد و گشت گیتی بنفش پس اندر همی راند بهرام گرد به جنگ از جهان روشنایی ببرد رسیدند بهرام و خسرو بهم دلاور دو جنگی دو شیر دژم چوپیلان جنگی بر آشوفتند همی برسریکدگر کوفتند همی گشت بهرام چون شیر نر سلیحش نیامد برو کارگر برین گونه تا خور ز گنبد بگشت از اندازه آویزش اندر گذشت تخوار آن زمان پیش خسرو رسید که گنج وبنه زان سوی پل کشید

شرح و بازنویسی ساده

بخش 890 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).