شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 891 از 993

متن اصلی

چوبشنید خسرو بگستهم گفت که با ما کسی نیست در جنگ جفت که ما ده تنیم این سپاهی بزرگ به پیش اندرون پهلوانی سترگ هزیمت بهنگام بهتر زجنگ چو تنها شدی نیست جای درنگ همی راند ناکار دیده جوان برین گونه بر تا پل نهروان پس اندر همی تاخت بهرام تیز سری پر ز کینه دلی پر ستیز چو خسرو چنان دید بر پل بماند جهاندیده گستهم را پیش خواند بیارید گفتا کمان مرا به جنگ اندرون ترجمان مرا کمانش ببرد آنک گنجور بود بران کار گستهم دستور بود کمان بر گرفت آن سپهدار گرد بتیر از هوا روشنایی ببرد همی تیر بارید همچون تگرگ بیک چوبه با سر همی دوخت ترگ پس اندر همی تاخت بهرام شیر کمندی بدست اژدهایی بزیر چوخسرو و را دید برگشت شاد دو زاغ کمان را بزه برنهاد یکی تیر زد بر بربارگی بشد کار آن باره یکبارگی پیاده سپهبد سپر برگرفت ز بیچارگی دست بر سرگرفت یلان سینه پیش اندر آمد چوگرد جهانجوی کی داشت او را بمرد هم اندر زمان اسپ او رابخست پیاده یلان سینه را پل بجست سپه بازگشت از پل نهروان هرآنکس که بودند پیر و جوان چو بهرام برگشت خسرو چوگرد پل نهروان سر به سر باز کرد همی راند غمگین سوی طیسفون دلی پر زغم دیدگان پر زخون در شارستانها به آهن ببست بانبوه اندیشگان درنشست زهر بر زنی مهتران را بخواند بدور ازه بر پاسبانان نشاند وزان جایگه شد به پیش پدر دودیده پراز آب و پر خون جگر چو روی پدر دید بردش نماز همی بود پیشش زمانی دراز بدو گفت کاین پهلوان سوار که او را گزین کردی ای شهریار بیامد چوشاهان که دارند فر سپاهی بیاورد بسیارمر بگفتم سخن هرچ آمد ز پند برو پند من بر نبد سودمند همه جنگ و پرخاش بدکام اوی که هرگز مبادا روان نام اوی بناکام رزمی گران کرده شد فراوان کس از اختر آزرده شد زمن بازگشتند یکسر سپاه ندیدند گفتی مرا جزبه راه همی شاه خوانند بهرام را ندیدند آغاز فرجام را پس من کنون تا پل نهروان بیاورد لشکر چو کوهی گران چوشد کاربی برگ بگریختم بدام بلا در نیاویختم نگه کردم اکنون به سود و زیان نباشند یاور مگر تازیان گر ای دون که فرمان دهد شهریار سواران تازی برم بی شمار بدو گفت هرمز که این رای نیست که اکنون تو را پای برجای نیست نباشند یاور تو را تازیان چوجایی نبینند سود و زیان بدرد دل اندر تو را زار نیز بدشمن سپارند از بهر چیز بدین کار پشت تو یزدان بود هما و از توبخت خندان بود چو بگذاشت خواهی همی مرز وبوم از ایدر برو تازیان تا بروم سخنهای این بندهٔ چاره جوی چو رفتی یکایک بقیصر بگوی بجایی که دین است و هم وخواستست سلیح و سپاه وی آراستست فریدونیان نیز خویش تواند چوکارت شود سخت پیش تواند چو بشنید خسرو زمین بوس داد بسی بر نهان آفرین کرد یاد ببندوی و گردوی و گستهم گفت که ما با غم و رنج گشتیم جفت بسازید و یکسر بنه برنهید برو بوم ایران بدشمن دهید بگفت این و از دیده آواز خاست که ای شاه نیک اختر و داد وراست یکی گرد تیره برآمد ز راه درفشی درفشان میان سپاه درفشی کجا پیکرش اژدهاست که چوبینه بر نهروان کرد راست چوبشنید خسرو بیامد بدر گریزان برفت او ز پیش پدر همی شد سوی روم برسان گرد درفشی پس پشت او لاژورد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 891 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).